جاي تو : يه جاي خالي ...
اگر مثل خودم لجباز نبودی و اگر مرغت یک پا نداشت ... حال و روز ما این نبود ... اگر این همه مهربانی نمی کردی در برابر سخت بودن های من ... حالا ... حال و روز ما این نبود ... اگر همان اول رفته بودی ... این همه غصه روی دلت نمی گذاشتم ... انقدر که عذاب بکشم وقتی ناراحتی ... وقتی ناراحتی ات خود من و نبودن من و نداشتن من باشد ... اما نتوانم مرحمی باشم ... وقتی نیستی ... دلم تنگ می شود که مدام بگویی خیلی خوشگل می خندی ... که همه ی ناز و اداهای کودکانه ام را به هر قیمتی بخری ... بهانه چرا ... اصلا دلم برای خودت تنگ می شود ... خودِ خود ِ خودت ...
¤انقدر با منطق و عقل در برابرت می ایستم که وقتی خداحافظی می کنم ... صدای شکسته شدن می شنوم ... یک چیزی درونم ذره ذره می شود و ... می زنم زیر گریه ...
¤هبچ برگی توی دستانم نیست که رو کنم
نگاه کن
دستانم خالی ِ خالی ست ...
بازی در کار نیست ...
من از اول باخته بودم!
امضا.
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت3:31توسط |
تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست
وقتی آهنگ پخش می شد ... یاد تو و حرفات می افتادم ... یاد اینکه بهم می گفتی آرزوم اینه که یه بار موهات رو من ببافم ... یاد دل ِ خیلی خیلی مهربونت ... نوشتنم نمیاد ... گفتنم نمیاد ... دلم می خواست یه بار ... فقط یه بار می تونستم جواب این همه محبت رو بدم ... توی گوشم که زمزمه می کنی : من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم ... انقدر زنده بمونم که به جای تو بمیرم ... هیچی ندارم بگم ... جز اینکه آروم بگم خدا نکنه ...
¤ همهی کلمات
معنای تو را میدهند
مثل گلها همه
که بوی تو را پراکندهاند
سکوت کردهام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم میگردم
"شهاب مقربین"
¤ چند وقته "تو" گلم شدی؟!
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت3:6توسط |
یه بیست خوشمزه!
دیشب تا ۵ صبح با مینو روی پروژه ی پایان ترمش کار کردیم ... تحویل پروژه ساعت ۱۰ صبح بود و این خانم فسقلی یه هفته وقت داشت واسه تکمیل کارش ... اما خوب وقتی میشه همه ی کارها را دقیقه ی ۹۰ یا حتی وقت اضافه انجام داد چه کاریه خودت رو توی طول هفته خسته کنی؟! مگه نه مینو؟! طبق برنامه ریزی خانوم مهندس باید کار تا ۴ صبح به اتمام می رسید ... یک ساعت از برنامه عقب موندیم! البته همه ی کارهاش رو خودش انجام داد من یه ذره توی چسبوندن کمکش کردم ... بیشتر از همه برام مهم بود که پا به پاش بیدار بمونم نکنه یه دفعه دلش بگیره یا خسته بشه ... الهی من قربونش برم ... بهترین قسمت ماجرا وقتی بود که ساعت ۳.۳۰ برق قطع شد :)) ... با نور شمع بالاخره ماکتش تموم شد ... و مفتخرم بگم کار آجی کوچولو از بهترین کارای کلاس شد :* قربونت برم ... باشه مینو؟؟؟ قبول؟
¤ توی اوج اضطراب و استرس چی می تونست بیشتر از این خوش حالم کنه وقتی توی سایت نمره ی مدار۲ رو دیدم و از ذوق داد زدم مینـــــــــــــــــــو ۲۰ شدم !!!! مرسی خدا ... عاشقتم ...
¤ البته قابل ذکره که بقیه ی نمره هام آش دهن سوزی نیستن! اما این خیلی چسبید!
¤
نیستیم ....
به دنیا می آییم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز
نیستیم ... (حسین پناهی)
امضا.
+نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت16:27توسط |
...
بعضی وقت ها کلمه ها و جمله ها کنار هم نمی نشینند تا تو حرف هایی که هیچ وقت به زبان نیاورده ای را حد اقل بنویسی و خلاص شوی ... این روزها انگار قرار است جان بدهم وقتی می خواهم لب هایم را حرکت دهم و یک همچین صدایی را به گوشت برسانم: من نخواستم تو بمانی ... خودت ماندی ... پس تا دیر نشده برو ... من عذاب می کشم وقتی به رفتنت فکر می کنم ... تمام نیرویم را جمع می کنم و چشمانم را می بندم تا بگویم که ... عزیز دل این بازی بس نیست؟ اما یک چیزی از درون می گوید ... نه ! حالا وقتش نیست! ... من از همین جای بازی می ترسیدم ... که رفتنت دل تنگم کند ... اما تو آنقدر ماندی که ... رفیق من ... این بازی بس نیست؟!
آمده بودی برایم قصه ی لبخند دخترک کوچکی را بگویی که دلت به دلش گره خورده بود ... که خنده هایش برایت اوج خوشبختی بود ... چقدر غافل بودم و ندانستم دخترک قصه هایت من بودم ...
می خواهم
انگشتانم را
تک به تک
گره بزنم به انگشتانت
تا حرف رفتن می شود ...
امضا.
+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت2:32توسط |
رفیق من ...
دلم می خواد وقتی داری همه ی تلاشت رو می کنی تا به قول خودت با شوخی ها و حرف های بی مزه ات یه لبخند کوچیک روی لبام بنشونی ... بغلت کنم بهت بگم این دفعه میشه جاها عوض؟ میشه من قربونت برم؟! از این همه مهربونی ممنون رفیق من ...
¤ میگم اگه دزد بودی ازم چی می دزدی؟ سرخی صورتت وقتی خجالت می کشی رو حس می کنم اون لحظه ای که می گی "دلت" رو ...
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت1:38توسط |
...
این دوازدهم هم گذشت ... روزهای تلخ همیشه سخت می گذرند ... اما ... می گذرند ...
+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت1:24توسط |
دل خون ...
¤ دلم نمی خواهد هیچ وقت در موقعیتی باشم که بخواهم انتقام بگیرم ... و نتوانم ببخشم ... لحظه ی غم انگیز و جان فرسایی خواهد بود وقتی قرار باشد تو برای زنده بودن و نبودن یک نفر تصمیم بگیری ... یا جانش را ببخشی ... یا جانش را بگیری ... ترجیح می دهم ببخشم ... انتقام ... خیلی دردناک است ... دل آدم را خنک نمی کند ... حتی گاهی گمان می کنم یک جور حس گناه به آدم می دهد ... شاید هم نه ... شاید هم گاهی خوب باشد ... مغزم از کار افتاده ... سکانس آخر خیلی بد بود ... اعصابم به شدت درد گرفته ...
این نوشته شاید بعدن تکمیل شود ...
امضا.
+نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت2:23توسط |
من تکه تکه از دست رفته ام ...
چند روزیست حال درستی ندارم ... مدام بغض می کنم ... به هر بهانه ای... نشسته بودم درس می خواندم ...یکدفعه سوال احمقانه ای از مینو پرسیدم ... یکدفعه زد به سرم پرسیدم: مینو تو منو دوست نداری؟؟؟ ... نگاه عاقلانه ای کرد و پرسید دیوونه شدی؟؟ ... گفتم : اوهوم دیوونه شدم ... یه لحظه فکر کردم دوستم نداری! بعد هم سرم را انداختم پایین و نمی دانم چه شد دیدم چشمانم خیس اشک است ... فردایش رفت بیرون و برگشت توی دستانش یک بسته بود ... گرفت طرفم گفت این جایزه ست ... وای چقدر دلم ضعف رفت با این کادوهای بی نظیرش ... بعد محکم بغلش کردم ... توی بغلم که بود گفت: دیگه بهم نگی دوست ندارم ها!!!! ... من مطمئن بودم دوسم داری مینو ... فقط زده بود به سرم ... فقط دلم گریه خواسته بود همین ... همین الانم که این ها را می نویسم نمی دانم چرا هی اشک می آید توی چشمهایم حلقه می زند ... دوسِت دارم آجی کوچولو ... اندازه ی ستاره ها ... اندازه ی همه ی پروانه های دنیا... اصلا تو پروانه کوچولوی منی :*
¤من عاشق پروانه هام ...
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت19:54توسط |
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ... شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد
... زمستان که می رسد هی باید مواظب باشی بهمن نرسد ... اما بهمن همیشه از راه می رسد ... بهمن که می رسد خدا خدا می کنی به دوازدهم نرسد ... اما ... همیشه ی خدا بهمن می رسد ... همیشه خدا دوازدهم می رسد ... و همیشه خدا تو نیستی ... صبر کن بشمارم ... ۸۱ ، ۸۲ ، ۸۳ ... تا الان می شود چند سال؟ ... آها ۷ سال ... بعد من آن وقت چند سالم بود؟ ...۱۵ سال ... برای این درد بزرگ خیلی کوچک بودم ! نه؟ ... برای تحملش خیلی نا توان بودم ... از همان صبح لعنتی دیگر نتوانسم مثل آدم از خواب بیدار شوم ... از همان صبح لعنتی ... دلهره ای توی جانم افتاده که ... آن صبح لعنتی توی وجودم رخنه کرده ... به همان اندازه با حول و اضطراب بیدار می شوم... به اندازه ی همان صبح درد آور ... حتی وقتی یک نفر با صدای خیلی خیلی آرام اسمم را زمزمه می کند که بیدار شو ... بیدار شدن آن صبح ... معادل مرگ بود برای من شاید ... گمانم یک لحظه مردم ... چقدر شب قبلش گریه کرده بودم ... چقدر دعا کرده بودم ... چقدر تصور نبودنت حتی توی فکرم نگنجیده بود ... ای بی معرفت ... این زمستان لعنتی همیشه ی خدا از راه می رسد ... می آید ... سرمایش می رود توی وجودت ... بعد هی هوهو کنان توی مغزت زنگ می زند که بهمنی در راه است و به دنبال آن دوازدهمی که تلخ ترین روز زندگی توست ... می دانی ... اگر بهترین روز زندگی ام را نتوانم انتخاب کنم اما تلخ ترین روزش را می توانم ... آن صبح لعنتی ... آن ظهر لعنتی ... من از شنبه ها بیزارم ... تنم می لرزد وقتی یادم می آید بابا چقدر توی راه مثلا می خواست با قصه های الکی یک ذره ذهنمان را آماده کند ... ولی مگر توی ذهن ما جا می شد ... تنم می لرزد وقتی صدای زجه های مامان از آن سال ها توی گوشم می پیچد ... تنم می لرزد ... دیروز عکس های آن وقت ها را می دیدم ... چقدر پیر شده ... اما هنوز زیباست ... زیبا و غمگین ... دیشب خواب می دیدم ماه آمده روی زمین ... خیلی بزرگ بود ... خیلی رویایی بود ... مثل حباب ... چرخید و چرخید ... بعد آمد همین طوری توی آسمان بالای آن اتاق قدیمی ما ایستاد ... نور مهتابی اش افتاده بود توی اتاق ... بعد مینو یک قلم برداشت روی ماه سه تا دختر کشید ... جلویی خودش بود ... پشت سری من ... تو هم کنارمان بودی ... و هر سه لبخند می زدیم ... دیشب ماه برای ما می تابید ...آخ ... زمستان که می رسد هی باید مواظب باشم بهمن نرسد ... اما بهمن همیشه از راه می رسد ... بهمن که می رسد خدا خدا می کنم به دوازدهم نرسد ... اما ... همیشه ی خدا بهمن می رسد ... همیشه خدا دوازدهم می رسد ... و همیشه خدا تو نیستی ... همیشه خدا بهمن می گذرد و می رود ... دوازدهم می گذرد و می رود ... اما تو همیشه هستی ... این حقیقت دردآوری است ... که زمستان های بسیاری در راهند ... و بهمن های زیادی به دنبال آن و دوازدهم های غم انگیزی که تمامی ندارند ... این حقیقت دردآوری ست ... بیا جلو یک رازی را برایت بگویم ... هیس ... به کسی نگو اما آن سال ها آرزو می کردم از ته دلم قبل همه بمیرم ... آخر ... خیلی کوچک بودم برای این درد بزرگ ... هنوز هم شانه هایم توان کشیدن این بار غم را ندارد ... می بینی ... هنوز خیلی مانده تا دوازدهم اما انقدر توی فکر من پر شده که نمی توانم ننویسم ... نمی توانم ننویسم چقدر دلم گرفته ... اشک های امروزم را دو دستی تقدیمت می کنم ... پیشکش ... به خواهر بزرگم "شیرین" ...
امضا.
+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت13:8توسط |
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم ... آخرین فرصت همراهی ماست!
تصور کن ... آرام نشستی ... بعد ... خیلی ناگهانی زمین شروع می کند به لرزیدن و توی ۳۰ ثانیه همه چیز تخریب می شود ... همه چیز ... خانه ها از شدت زمین لرزه انگار که پودر شده باشند و آدم ها ... خیلی هاشان جسمشان زیر آوار و تعداد اندکی هم که زنده ماندند روحشان زیر آوار پیش عزیزترین هاشان ... حالا تصور کن ... ۳۰ ثانیه ی قبل چقدر ناشکر بودی و به زمین و زمان بد بین ... می بینی ... ۳۰ ثانیه ی پیش خوشبختی توی دستانت بود و تو ... قدر ندانستی و ندیدی ... می بینی چقدر لبخند دریغ کردی ... چقدر کم خندیدی ... چقدر کم عزیزانت را در آغوش گرفتی ... چقدر کم گفتی دوستت دارم ... چقدر کم سرت را رو به آسمان گرفتی و گفتی خدایا شکرت ... چقدر کم بوسیدی ... چقدر کم عاشق شدی ... چقدر کم دیدی ... چقدر کم شنیدی ... می بینی ۳۰ ثانیه ی پیش با همه ی کم و کاستی هایت توی زندگی ... خیلی خوشبخت بودی ... اما خوشبختی را نمی دیدی ... می بینی توی ۳۰ ثانیه همه ی داشته هایت از دست رفت و تو ... تازه فهمیدی توی این همه سال چقدر دارا بودی و نمی دانستی ... می بینی ... چقدر نا شکر بودی ... می دانی ... این زلزله هر لحظه ممکن است زیر پای من ... زیر پای تو اتفاق بیفتد ... پس ببین ... بشنو ... ببوس ... در آغوش بگیر ... عاشق شو ... لبخند بزن ... و حس کن خوشبختی همین است که توی دست های توست ... خوشبختی یعنی مادرم ... یعنی پدرم ... یعنی خواهرم ... یعنی صبح بیدار شدن و غر زدن و امتحان داشتن ... یعنی یک درس را افتادن ... یعنی گاهی بدشانسی ... یعنی گاهی خیس شدن زیر باران ... خوشبختی یعنی می بینم ... یعنی می شنوم ... یعنی حس می کنم ... یعنی می توانم دوست بدارم ... می توانم عاشق باشم ... می توانم گریه کنم ... خوشبختی یعنی گاهی دلمان تنگ شود برای کسی ، برای چیزی ... یعنی گاهی بخواهیم و نداشته باشیم ... یعنی گاهی بخواهیم و داشته باشیم ... خوشبختی یعنی ما نفس می کشیم ... خوشبختی همین هاست که خیلی وقت ها فراموشش می کنیم ... خیلی وقت ها یادمان می رود ... بعد یکدفعه یک زمین لرزه می آید و همه ی این ها را از ما می گیرد و ... تازه می فهمیم چقدر خوشبخت بودیم و نمی دانستیم!
زلزله هائیتی را ویران کرد ...
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت16:59توسط |
anencephaly
نشستیم سر میز شام ... به مینو می گم anencephaly و بعد هم می خندم ... بعد هم سر به سرش می گذارم که الان که زبان تخصصی خوندم کلی می تونم بهت از این چیزا بگم ... اما رشته ی شما از این چیزا نداره که! تو نمی تونی به من بد و بیراه بگی که مربوط به معماری باشه ... کم نمیاره ... سریع فکر می کنه میگه چرا ما هم داریم ... تو به من بگی anencephaly ... منم می تونم بهت بگم حمال ... مربوط به رشتمونه دیگه!!! ... بهش می گم باز اینی که من گفتم کسی معنی ش رو ندونه فکر می کنه تحویلت گرفتم ... یا حداقل هر چی نباشه یه ذره کلاس داره ... نامرد نه گذاشت نه برداشت گفت حمال!!!!! ... دیوونتم دختر ... عاشقتم مینوی من ... این شب هایی که میای توی اتاقم و بالشت رو می گیری بغلت و می گی من امشب اینجا می خوابم ... از ته دلم حس می کنم خیلی خوشبختم ... که تو رو دارم ... که هستی ... که هستی ...
¤ anencephaly : فقدان مادرزادی مغز - بعد از اینکه عکسای مربوط به کسانی که دچار anencephaly هستن رو دیدم از خودم بدم اومد واسه این شوخی مسخره !
¤ دلم می خواد برای بار هزارم کارتون " Up " رو ببینم ... و هم چنین افسانه ۱۹۰۰ رو ...
¤ توی این مدت هزار بار نوشتم ... که یا ثبت نشد ... یا ثبت موقت ...
¤ در روز هزار بار می شمارم ببینم تا ۸ ام که آخرین امتحانه چقدر دیگه مونده ... بعد به خودم امیدواری میدم که چیزی نمونده!
¤ انقدر بعضی چیزها برایم عادی شده که دیگر ته دلم خالی نمی شود با دیدنشان ... مثلا وقتی خیلی اتفاقی سرم را بر می گردانم و "او" را می بینم ... دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ... سنگین و سرد سلام می کنم و رد می شوم ... از بس که این روزهایم را "تو" پر کرده ای ... یادت باشد ... خودت ماندی ...
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت14:23توسط |
...
تا حالا ذهنت رو کشیدی؟ ... این ذهنه منه ... وقتی داری فکر می کنی و حواست نیست و یه مدادنوکی دستته و کاغذ جلوت ... همین طوری که داری فکر می کنی هی این مداد رو متناسب با فکرت روی ورق سرش میدی ... اوهوم ... بعد از چند دقیقه که به خودت میای می بینی عجب ذهن آشفته ای داری!!!
پ.ن: باور کنید من سالمم!
پ.ن: من در میان جمع و دلم جای دیگریست ...
¤ ¤ به جای «هميشه اينجا خواهم ماند» بس بود بنويسی «اينجا خواهم ماند» و خودت را با هميشه اسير نکنی. هميشه هرگز وجود ندارد. بهزودی میبينی که هميشه آنجا نماندهای. آنوقت شايد از خودت بدت بيايد.(شب یک شب دو/بهمن فُرسی)
امضا.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت16:24توسط |
یاد باد آن کو به قصد خون ما ، عهد را بشکست و پیمان نیز هم ...
خیلی خسته ام ... هنوز خیلی مانده تا بتوانم خودم را از بین این همه جزوه ی به هم ریخته و این همه کاغذ نجات دهم ... این وسط انجام یک پروژه ی تقریبا اجباری هم افتاد گردنم و چند ساعت مفید وقتم را گرفت ... حالا هیچ معلوم نیست استاد محترم قبول کند یا نه ... موضوع توانبخشی بیماران قلبی بود که البته نصف بیشتر مطالبش را یک نفر دیگر لطف کرده بود برایم فرستاده بود ... اما خیلی دنگ و فنگ داشت گشتن و وب گردی برای تکمیل مطلب و پیدا کردن عکس و ویرایش متن که پر از اشتباه تایپی بود ... خلاصه نتیجه ی این چند روز درس خواندن تمام شدن جلد اول کتاب توانبخشی بود که هر صفحه ای که می خواندم می گفتم خدایا شکرت که سالمیم ... شکرت که می بینیم ... شکرت که می شنویم ... شکرت که توی راه رفتن مشکل نداریم ... شکرت برای همه چیز ... البته یک فصلی بود مربوط به بیماری های روانی که وقتی می خواندم هی و هی علائمش را توی خودم می دیدم :)) ... البته باز هم خدایا شکرت که اوضاع روانمان از این حاد تر نیست ... البته هیچ معلوم نیست تا پایان امتحانات این یک نقطه اعصابی هم که دارم سالم بماند یا نه ... ولی باز هم ... خدایا شکرت ...
پ.ن: این نیز بگذرد ...
یک روز بعدن تر نوشت :
هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگرست!
امضا.
+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت1:27توسط |
غرغرم گرفته ... خسته ام ... می خوام جیغ بزنم ...
امروز درس خوندم ... جزوه ی سیگنال رو تموم کردم ... یه کمی هم زبان تخصصی خوندم ... خیلی زیاده ... اینا به جهنم ... ریاضی مهندسی رو که تا حالا یه بار محض رضای خدا مثل بچه ی آدم نخوندم باز اون یکی درس ها رو یه ذره قبلا خوندم ... از حالا ۱۱ روز فرجه دارم ... ۶ تا درس ... ۵ تا سه واحدی ... یه دو واحدی... یه دونه درس عمومی هم به خاطر ِ خدا این ترم بر نداشتم لا اقل مشروط نشم ... اینارو ول کن ... جمعه فاینال زبان دارم ... اون رو هم هنوز نخوندم ... بعد تازه امتحان ریاضی مهندسی و توان بخشی توی یه روزه ... دلم می خواست الان معجزه می شد یه برف سنگین می بارید ... جاده ها بسته می شد و دانشگاه اعلام می کرد مثل دو سال پیش به علت نا مساعد بودن وضعیت جاده ها امتحانات دو هفته عقب افتاد !!!! آخ خدایا بی زحمت معجزه کن ...
¤¤ انقدر خوبه هی غر بزنم تو هی سعی کنی دلداریم بِدی ولی من باز هی غر بزنم ...
¤ ... (همیشه که نباید چیزی گفت)
¤ خیلی بیشتر از اینا غرغر دارم اما وقت ندارم ...
...
خدایا به من صبر و تا پایان امتحانات انرژی بده ! آمین ...
امضا ...
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت19:19توسط |
به همین آب قسم ...
گاهی این طوری می شود ... به دل نگیر ... به دل نگیر وقتی داریم می خندیم و شوخی می کنیم یکدفعه توی شوخی ها و خنده هامان سر و کله ی یک اسم یا یک حرف پیدا می شود و می زند تمام خنده ها را خراب می کند ... دلگیر نشو که صدایم می گیرد و خنده ام کلی الکی می شود ... گاهی این طوری می شود دیگر ... از تو ناراحت نشدم ... یکدفعه یک شَک ِ عمیق مثل سوزن رفت ته ِ ته ِ دلم ... بعد انقدر دلم درد آمد که نتوانستم بخندم ... ولی خیلی سعی کردم ... اما نشد ... کم کم صدایم گرفت و تو فهمیدی و .... نمی دانم چه شد ... یک چیزی مثل سوزن ... مثل نمی دانم چه چیزی ... رفت و دقیقا آن قسمت دلم را که به همه چیز شک داشت زخمی تر کرد ... بعد یک دفعه تو توی ذهنم نبودی ... یک دفعه حس کردم ... چقدر همه چیز به هم ریخت ... یکدفعه دیدم دارم خداحافظی می کنم و صدای تو هم دیگر نمی خندد ... آمدم بلند شوم بروم دنبال کارم اما نشد ... پنجره را تا ته باز کردم ... سوز سرما پیچید توی تنم ... اما داغ بودم ... سرما صورتم را لمس می کرد اما نمی فهمیدم ... ته دلم ... یک چیزی که چند وقت بود برای درست کردنش قدم به قدم آمده بودم ... با یک حرف ... با یک حرف کوچک ... یک حرف خیلی خیلی کوچک ... تخریب شده بود ...
¤ بی ربط نوشت:
بعضی آدم ها می آیند ... همین طوری آرام آرام می شوند بخشی از زندگی ... تو نخواسته ای که بیایند ... خودشان آمده اند ... همین طوری زمان گذشته و چیزی از خود در تو جا گذاشته اند ... اما ... یک روز می رسد که تو مجبوری بعضی از این آدم ها را بگذاری بروند پی ِ زندگی شان ... نه ... شاید هم یک روزی می رسد که مجبورید راهتان را جدا کنید ... آن وقت می نشینی با خودت فکر می کنی که آن روز که آمدند چقدر برای نیامدنشان تلاش کردی ... چقدر سنگ انداختی جلوی پایشان ... می بینی اما آمدن بعضی ها چقدر خوب است ... هر چند اگر مجبور باشی از یک جایی به بعد تنها بروی ... از یک جایی به بعد توی زندگی ات نباشند ... آمدن بعضی ها هر چند تو اولش راضی به آمدنشان نباشی خوب است ... بودنشان ... حرف زدنشان ... نفس کشیدنشان ... نمی دانم ... برای نبودن تو ... برای نداشتن تو خیلی کارها کردم ... اما آن قدر ماندی که حالا انگار چیزی از تو در من جا مانده باشد ... یادت باشد خواستی بروی ... بیا و همه چیز را ببر ... نمی خواهم چیزی توی دلم بماند ... بیا اثر انگشتانت را هم حتی ... صدای نفس هایت را حتی ... همه چیز را پاک کن برو ... همه چیز را مثل روز اول درست کن بعد برو ... حتی هوایی که توی اتاق با راه رفتنت جا به جا کرده ای ... فقط جای بوسه هایت روی دستانم را می خواهم ... برای روزهایی که شاید جای خالی کسی شبیه تو را کنار خودم حس کنم ... من از مرور خاطرات غمگینم ...
اگر رفتی رفیق روزهای خزان زده ی من
این آینه ... این آب ... این قرآن ...
این هم دعای من
بدرقه ی راهت
قسم به همین آب
برای رفتنت اشک نخواهم ریخت
اما برای جای خالی دست هایت توی دست هایم
دریا دریا خواهم گریست ...
به همین آب قسم ...
امضا.
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت18:27توسط |