¤¤نبودت یه درده ... بودنت یه درده ...
امضا.
امضا.
ظهر است نوای درد می نوازند ... بانگ اذان می پیچید ... صدای زنجیر پر می شود ... یک لحظه یک هیاهو ... یک بانگ ... یک لحظه یک فریاد ... یک نور ... طبل ها می کوبند ... ناگهان همه جا خاموش ... صدای گریه می پیچد ... صدای درد می پیچد ... بوی آتش بوی دود ... کوچه ها یکدست خاک ... مردمان یکدست سیه پوش ... آسمان یکدست ابر ... کورسوی نوری از خورشید ... طبل ها نوای درد می کوبند ... کودکان سر بند یا زهرا به سر ... مادران طفلان سقا پوش چسبانده به تن ... آه ... تشنگی و تشنگی و تشنگی ...مردمان یکدست گرد خیمه ، رو به قبله ... دست ها یکدست بالا ... هر کسی چیزی ... حاجتی اندازه ی دردی ... هر کسی بغضی، اندازه ی زخمی ... یک لحظه ،همه جا خاموش ... خدا را از ته قلب فریاد می زنند ... طبل ها می کوبند ... ظهر است ... ظهر تلخی ست ... یک نفر جان داده است ... یک نفر لب تشنه ... یک نفر پر درد ... یک نفر آزاده ... یک نفر جان داده امروز ...
¤¤فرقی نمی کند ... همه می آیند .. می آیند دست می گیرند رو به آسمان ... می آیند دردشان را می گیرند در دست ... می آیند و از ته قلب از خدا می خواهند ... تا به پاکی بنده ی آزاده اش امروز ... دردشان را مرحم کند ... فرقی نمی کند ... همه می آیند ...
¤ یادمان باشد درد حسین ، تشنگی نبود!
التماس دعا ...
امضا.
از دیشب که "پری کوچولو" صدام می زنی یاد شعر فروغ می افتم :
من پری کوچک غمگینی را می شناسم / که در اوقیانوسی مسکن دارد / و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد ... آرام ... آرام / پری کوچک غم گینی که / شب از یک بوسه می میرد و / سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد / ...
آنقدر حرف هایت خوب و آرام بخش است که فکر نبودنت بد جوری می ترساندم ... بدجوری دلتنگم می کند ...
امضا.
حس خوشایندی نیست که گیر بیفتی ... که هم بخواهی و هم نخواهی ... این روزها وسوسه ی داشتنت از یک طرف و بعضی قوانین که مربوط به خود ِ خودِ من است از یک طرف، گیرم انداخته بین خواستن و نخواستن ... این روزها هم می خواهمت ... هم نمی خواهمت ... مسلما این وسط خیلی به تو فکر می کنم ... به این که می دانم بالاخره این حس نخواستن غلبه خواهد کرد ... بالاخره همه چیز تمام خواهد شد ... اما باور کن هر بار آمدم بگویم و همه چیز را تمام کنم تو انقدر سر شوق بودی که نشد ... که گفتم حالا وقتش نیست ... که نشد ... که هی زمان گذشت و بد تر شد ... بعد خوب که فکر کردم دیدم یکبار همه چیز را برایت توضیح دادم ... یکبار پای اشک هایت نشستم ... پای حرف هایت نشستم ... پا به پا غصه خوردم ... تا کم کم دستانم را رها کنی ... تا ذره ذره بروم عقب ... بعد آرام آرام بشوم یک سایه ... یک یاد ... یک خاطره ... اما ... نمی دانم چه شد ... پس چرا دوباره توی خانه ی اول ایستاده ایم ... این روزها بار ها و بارها به این جمله فکر می کنم که زندگی واقعیت است تخیل و فکر و خیال نیست که ... قصه های عاشقانه ای که می نویسم نیست که ... زندگی واقعیت است ... یک واقعیت درد آور ... که احساسات بعضی جاها می زند همه چیزش را خراب می کند ... این روزها این گونه ام ... گیر افتادم بین خواستن و نخواستن ... این بازی را تمام خواهم کرد ... نه برای این که خودخواهم ... برای اینکه زندگی واقعیت است ... زندگی منطق است ... هر چقدر تویش پر باشی از احساس ... آخرش همه چیز صفر و یک است ... چیزی ما بینش نیست انگار ... این روزها این گونه ام ... زندگی را سخت تر از چیزی که هست می بینم ... اما گاهی حس می کنم دارم له می شوم ... چون به چیز هایی که عادت ندارم دارم عمل می کنم ... چون برای خاطر توست که تا این جای بازی پیش آمده ام ... چون برای خاطر توست که می گویم همه چیز صفر و یک است ... چون برای خاطر توست که باید انقدر سخت بود ... و گرنه ... زندگی برای من فقط عشق است و عشق است و عشق است و عشق ... می دانم گاهی این واژه را نمی شود توی چهارچوب علم و منطق جا کرد ... نمی شود حدی برایش در نظر گرفت ... اما آنقدر قوی ست که توی سختی زندگی فرو می رود دیوارهای منطقت را فرو می ریزد و همه ی قوانین را زیر پا می گذارد ... همه ی این ها را می دانم ... با این حرف ها دارم زندگی می کنم ... اما بقیه که با این حرف ها زندگی نمی کنند ... آن ها توی واقعیت زندگی می کنند ... تو هم توی واقعیت قدم می زنی ... و واقعیت این است که ... وقتی دستانم را رها کردی ... وقتی کم کم سایه شدم ... بعد هم یک یاد و خاطره برایت ... بعد هم یک لبخند تلخ گوشه لبت ...آن وقت من بار ها و بارها زیر این حقیقت های مسخره له شده ام ... حقیقت های که برای خاطر آدم ها باید پذیرفت ... در حالی که زندگی توی تخیلات من چیز دیگری ست ... زندگی برای من چیزهای زیبا تری ست ... به قول تو من معادله ی سختی هستم ... اوهوم شاید باز هم به قول خودت باید نوشت ... چرا وقتی پای این دختر میاد وسط همه چیز سخت میشه ؟؟! ...
پ.ن: این نوشته ته ندارد ... سر ندارد ... فقط مانده بود سر دلم که باید بالا می آوردمشان ...
پ.ن: امروز به این فکر می کردم که مگر می شود خدا نگاهم نکند؟! گمانم این روزها من خوب نگاهش نمی کنم ...
پ.ن:دلم می خواهد یک بار دیگر کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" را بخوانم ...
امضا ...
این هم از آخرین شب پاییز ... خوب که فکر کنی می بینی چقدر از شب یلدای پارسال تا امسال زود گذشت ... خوب تر که فکر کنی می بینی همه ی عمرت دارد همین طوری به سرعت برق می گذرد ... بعید هم نیست مثلا فردایی ، پس فردایی چیزی از خواب بیدار شوی ببینی موهایت سفید شده و داری انار می چینی توی ظرف و نوه هایت دور و برت نشسته اند ... بعد با خودت می گویی از شب یلدای پارسال تا امسال چقدر زود گذشت ... بگذار کمی عاشقانه فکر کنیم ... محبوبت هم کنارت ایستاده باشد و توی گوشت زمزمه کند دیدی چه زود گذشت و چقدر زیاد ... بعد موهای سپیدت را ببوسد و بگوید بیشتر از همیشه دوستت دارد ... به بلندی شب های یلدا ...
امضا.
بعضی وقت ها آدم یک کارهایی می کند که خودش متعجب می ماند ... مثلا کتاب هایی که به جانت بسته است و به کسی حتی دلت نمی آید قرضشان دهی ...یکی شان را یک ماهی می گذاری پیشش بماند ... وقتی هم پس می آورد یک خودکار بر می داری و اولش یک متن کوتاه و قشنگ می نویسی و تاریخ می زنی و تقدیمش می کنی ... بعد مدام فکر می کنی چقدر "عقاید یک دلقک" کتاب محبوبی بود برایت ... و چقدر آسان دل کندی ازش ... اوهوم گاهی آدم یک جورهای عجیب غریبی می شود ...
¤¤ وقتی می رسم در بازه ... میام تو و به صندلی ها نگاه نمی کنم ... اما متوجه می شم چند نفر اون عقب نشستن ... دقت نمی کنم و سر جای همیشگی می شینم ... شال گردن بنفش ام رو از دور گردنم باز می کنم و تِل ِ بنفش ام رو روی سرم مرتب می کنم ... چند دقیقه بعد از ردیف عقب میاد جلو و سلام می کنه و یه کم حرف می زنه و یه کم بعد تر سرش رو میاره نزدیک و میگه تو چقدر امروز خوشگل شدی ... چقدر بنفش بهت میاد ... بعد من کلی پر می شم از یه حس خوب ... بعد هم کلی توی دلم به خودم می خندم و به خودم میگم بی جنبه!!!! اما چند دقیقه بعد وقتی النا میاد و با لبخند نگاهم می کنه و میگه خانوم چقدر بنفش بهت میاد ! این بار مطمئن می شم که بعله گویا بهم میاد ... بعد دیگه به خودم نمیگم بی جنبه!!! میگم چه خوب که من عاشق این رنگم ...
¤ همه چیز آرومه ...
امضا.
انگار دارم دچار حادثه ی عظیمی می شوم ... به نام دلتنگی ... من از دلتنگی می ترسم ...
¤ یک چیزی کم دارم به اسم وقت!!! شنبه دو تا امتحان دارم ... الان فقط می توانم به خودم امیدواری بدهم که بله من می توانم ...
امضا.
... و بعد می بینی کوله بارت سنگین شده ... از هر آدمی چیزی توی کوله بارت هست ...از هر آدمی که آمده و رفته ... نقش چشمان کسی ... حرف های کسی ... بغض های کسی ... رد دست های کسی ... نم اشک های کسی ... زیاد است ... خیلی زیاد ... بعد کم کم می بینی آنقدر سنگین است که توان کشیدنش را نداری ... یک گوشه می نشینی ... گره بقچه ات را باز می کنی ... تا بلکه بشود از بعضی چیز ها دست کشید ... تا بلکه بشود کمی سبکش کرد ... می بینی نمی شود انگار ... تک به تک بر می داری ... نگاه می کنی ... لبخند می زنی ... آه می کشی ... بغض می کنی ... می بینی نمی شود که مثلا حرف های یک نفر را که شب های زیادی برای تو گریه کرده کنار بگذاری ... دلت نمی آید می روی سراغ بعدی ... رد دستان کسی ست که با دیدنش نفس توی سینه ات حبس می شود ...دلت نمی آید می روی سراغ بعدی ... باز دلت نمی آید ... می روی سراغ بعدی... یا بعدی و بعدی ... بعد نگاه می کنی می بینی شب شده، تو ساعت هاست نشسته ای تا کوله بارت را سبک کنی و هنوز نتوانسته ای حتی یک لحظه ی کوتاه را کنار بگذاری ...هیچ چیز را نتوانسته ای جدا کنی برای کنار گذاشتن و ... گذشتن ... دوباره بقچه ات را جمع می کنی ... این بار حتی با سلیقه تر می چینی خاطراتت را کنار هم ... تک به تک می بوسی شان ... برای همه شان اشک می ریزی ... بعد بقچه ات را گره می زنی ... این بار اما محکم تر ... بعد فکر می کنی هر خاطره ای که برداشته ای و گذاشته ای توی بقچه ات یک چیزی هم در قبالش پرداخته ای ...توی دلت آرام می گویی" عمرم را " و بعد می گویی " نه قلبم را" ... بعد دست می گذاری روی قلبت می بینی چیز زیادی ازش نمانده ... اما هنوز می تپد ... هنوز عاشقانه می تپد ... بقچه ات کهنه شده ... خاطراتت نیز ... قلبت هم چیزی ازش نمانده ... اما ... دلت نمی آید بگذاری و ... بگذری ... کوله بارت را می اندازی روی دوشت ... نه مثل روز های قدیم با قدم های تند که این بار آهسته و نفس زنان راه می افتی ... گوشه ی چشمت تر می شود و فکر می کنی ... قلبم اگر تمام شود چه می شود؟! ...
پ.ن : بعضی وقت ها تصمیم گرفتن خیلی سخت است ... انقدر سخت که احساس می کنی هر لحظه دیوانه می شوی ... حکایت این روزهای من است...
امضا.
بعضی وقت ها آدم می زند با دست هایش همه چیز را خراب می کند ... همه چیز را ...
¤خدا جون ... حس می کنم نگاهم نمی کنی ... دلم می گیره ... این طوری دیگه تنهایی زجرآوره ، وقتی تو هم دستهام رو رها کنی ... تو تنهام نزار ...آخ خدایا خیلی خسته ام ... خیلی ... خیلی زیاد ... تنهام نزار ... دلم آغوشت رو می خواد واسه یه دل سیر گریه ... تنهام نزار ... با من قهر نکن ...
¤دیشب شب بدی بود ...
¤قرار نبود عادتم بدهی ... قرار نبود از این اتفاق ها بیفتد ... قرار نبود یک روزی بشود که برای امدنت انتظار بکشم ... قرار نبود این طوری شود ... قرار بود مثل همیشه که کسی می آید و می رود ... مثل بقیه وقتی می بینی اشتیاقی نیست و می بینی انتظاری نیست ... بروی ... تو اما ... ماندی ... حالا ... عادتم دادی ... به همین سادگی ... به همین س ا د گ ی ...
منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم ... توی آغوش تو آرامش محضه ... منو با خودت ببر حتی یه لحظه ...بغلم کن منو بردار ببرم دور ...ببرم از این زمین سرد و ناجور ...
امضا.
می آیند بی اینکه فهمیده باشی چطور آمدند ... و می روند ... بی آنکه فهمیده باشی چطور رفته اند... آدم ها را می گویم ... بعضی آدم ها که خاطره شان تا سال ها باقی می ماند ... که جای دست هایشان ... جای حرف هایشان ... و جای نگاه هایشان را روی دلت باقی می گذارند ...خسته می شوند کم کم ... تک تک می روند ... آخرین نفر هم می رود ... هر چند خیلی صبور باشد ... بعد کم کم تو می مانی و جای حرف های آدمی که خودش نیست ... جای دست های آدمی که خودش رفته ... بعد می بینی کم کم جای حرف هایش توی روزهای تو خالی ست ... جای دست هایش توی دست های تو خالی ست ... جای نگاهش روی چشم های تو خالی ست ... بعد می بینی که این همه جای خالی توی روزهای توست و تو نمی دانی دیگر چطور می شود پرش کرد ... بعد تو می مانی و جاهای خالی که معلوم نیست که دیگر پر می شود یا نه ... بعد تو می مانی و یک چیزی مثل درد ... یک چیزی مثل گریه ... یک چیزی مثل دلتنگی ... یک چیزی مثل تنهایی ... بعد یک روز سرد پاییزی ... وقتی خیلی تنها شده ای ... وقتی لحظه هایت پر شده اند از خالی های عمیق ... وقتی بغض کرده ای و دیگر منتظر نیستی ... وقتی به یکنواختی سرما عادت کرده ای ... اما هنوز دلت یک گرمای لذت بخش می خواهد ... وقتی نشسته ای آرام و دستت را می گذاری روی قلبت و می بینی منظم می زند ... وقتی از منظم زدن قلبت دلگیر می شوی ... دستی دور شانه هایت حلقه می شود ... صدای آشنایی توی گوشت زمزمه می کند : من هنوز هستم ... این بار اما ... نمی ترسی از اینکه اعتراف کنی : چقدر از بودنش خوش حالی ... چقدر دلتنگش بودی ... این بار اما ... دست هایش را که دور شانه ات حلقه کرده محکم می گیری و می بوسی ... این بار اما ... توی آغوشش که غرق می شوی ... مطمئنی ...دیگر توی دلت تردید نیست ...
پ.ن: صبر تو کی لبریز میشه از بد خلقی های من؟ تو خیلی صبوری ...
امضا.
قرار بود دیگر از تو و حرف هایت این جا ننویسم ... اما نمی شود ننویسم وقتی امروز بهم گفتی "گوله برف" چقدر دوست داشتم دستانت را محکم بگیرم و توی چشمانت نگاه کنم و بگویم تو خیلی خوبی ... به خوبی و پاکی برفی که امروز از آمدنش آن قدر ذوق زده شدم که این روزها از بودن تو ...
امضا.
بعضی آهنگ ها همین طوری الکی می رود توی تار و پود آدم ... بعد دلت می خواهد صدای آهنگ را تا آن جا که ممکن است زیاد کنی و بعد چشمانت را ببندی و به نمی دانی چه کسی فکر کنی و مواظب باشی توی فکرت یک دفعه آن جمله ی جادویی را بر زبان نیاوری ... و بعد مواظب آن یک قطره اشک که گوشه ی چشمت جمع شده باشی تا نیفتد ...
... تاریکم ای یلدا مهتاب می خواهم ... لب تشنه ام ای اشک سیلاب می خواهم ... در حسرت موجم باران کفافم نیست ... درمان درد من باران نم نم نیست ... پس تشنه می مانم ... غرق پریشانی ... تا آسمان ها را بر من بگریانی ...
امضا.
... دلم یه پازل دوهزار تیکه می خواد مثل همون قبلی که با بابا ساختیمش ... به همون قشنگی ... به همون گندگی ... یه پازل گنده که موقع ساختنش بتونی خوب فکر کنی ... بتونی آخرش یه تصمیم بگیری ... بعد وقتی آخرین قطعه رو می زاری و پازل تکمیل میشه بری یه کم عقب تر و نگاهش کنی و غرق لذت بشی ... که انگار یه معمای سخت حل کرده باشی ... که از اینکه تونستی حلش کنی پر بشی از انرژی ... عاشق درست کردن پازلم ... شاید چون خوب میشه فکر کرد ... خوب میشه فکر کرد ... مثل زندگی ما آدما می مونه ... ما خودمون باید قطعه ها رو بچینیم ... باید حواسمون رو حسابی جمع کنیم ... فقط کافیه درست فکر کنیم ... اون وقت آخرین قطعه رو که بزاری ... وقتی میبینی یه تصویر بی نقص جلوی روت هست که با دستای خودت کنار هم چیدیشون غرق لذت میشی ...اوهوم ، تو ... یک قطعه ی ارزشمند از پازل زندگی منی ...
امضا.

