اومدی آروم آروم خودت رو توی روزهای من جا کردی ... انقدر که از نبودنت و از بی خبر بودنت یک حسی شبیه دلتنگی دارم ... اما با این حال وقتی هم هستی پرم از یک حس دو دلی عمیق ... من پرم از بی اعتمادی گل من ... پرم از حس ِترس ... من پرم از دلتنگی ... هستی و می ترسم ... نیستی و می ترسم ...
(امضا)
انقدر همه چیز دارد پیچیده می شود که نمی توانم تصمیم بگیرم ... خدایا قرار نبود سر دو راهی قرارم دهی ... أن هم انقدر سخت ...
¤
میگه: کیف پولم رو گم کردم ...
- تو معلومه حواست کجاست؟؟؟!
میگه: تمام مدت حواسم به تو بود امروز زیاد دلم برات تنگ می شد
- سکوت ... سکوت ... سکوت ... حواست رو پرت چیز دیگه ای بکن ... خواهش می کنم ... حواست رو پرت من نکن ...من این طوری راحت ترم ...
میگه: راحتی تو بیشتر از هر چیزی برام ارزش داره ... باشه قشنگِ من ...
...
این ظلم بزرگی ست در حق تو که این همه زیبا عشق بورزی و من نتوانم جواب گوی این همه محبت باشم ... بیا و حواست را پرت چیز دیگری کن ... دلت را تنگ کس ِ دیگری کن ...
¤
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره!!!!
(امضا)
اووووم ... همیشه آدم مجبور نیست که بنویسد ...! این روزها حرف های غافلگیر کننده زیاد می شنوم ... مثلا غافل گیر می شوم وقتی داریم راجع به شازده کوچولو حرف می زنیم "سین" یک دفعه بگوید : گمونم دارم اهلی میشم!! یا مثلا "ر" بعد از کلی این دست و اون دست کردن عجیب ترین حرفی که ممکن است توی عمرش زده باشد را بزند و حسابی متعجبم کند ... این روزها اتفاق خاصی نمی افتد جز اینکه خدا من را به بازی گرفته و مدام می گذاردم سر دو راهی ... خدایا لطفا راه را خودت جلوی پام بگذار ... می دانی که ... تو وکیل منی ...
پ.ن: می تونم دوست خوبی برات باشم ... می تونم پا به پات گریه کنم ... پا به پات بخندم ... می تونم همه ی غم و غصه هات رو به جون بخرم ... می تونم ساعت ها بشینم و حرف هات رو گوش کنم ... می تونم ساعت ها کنارت بشینم و با سکوتم آرومت کنم ...می تونم وقتی خسته ای ، وقتی دلت گرفته تکیه گاهت باشم ... اما ازم نخواه که برای تو باشم ... اجازه بده دوست ِخوبِ تو باشم ... فقط همین ...
(امضا)
زیر آب گرم ایستاده ام و توی فکر اتفاقات چند روز اخیرم ... توی خیال بافی های همیشگی و حرف هایی را دوره می کنم که هیچ وقت نگفته ام ... یک لحظه حس می کنم سرم سنگین می شود ... انگار که پیش لرزه باشد! زود بر طرف می شود ... دوباره برای خودم می بافم ، خیال را می گویم ... جلوی چشمانم سیاه می شود ... سرم گیج می خورد ... می نشینم زمین ... تعادل ندارم ... آب می ریزد روی تنم ... تعادل ندارم ... تکیه می دهم به دیوار ... می خواهم بلند شوم نمی شود ... خودم را می رسانم به در ... مامان را صدا می زنم ... تا می رسد جلوی در هول می کند ... نمی داند چه کند ... من همین طوری افتاده ام روی زمین و آرام می گویم چیزیم نیست مامان نترس ... مامان نگاهم می کند : مثل گچ شدی ... می دود آب قند می آورد ... می ترسم ... خدایا خوبم کن بتونم بلند شم ... مامان می آید به زور می آوردم بیرون روی تخت دراز می کشم ... حس می کنم داشتم میمردم ... دراز می کشم مامان تند تند هر چیز شیرینی دم دستش بوده می آورد و می ریزد توی حلقم و مدام دعوام می کند که : هی میگم یه چیز بخور ... هی می گم انقدر ضعیفی به خودت برس ... تو بچه دنیا بیاری چی کار می کنی؟ ... من توی آن حالم می زنم زیر خنده و اعتراض آمیز داد می زنم مامااااان ... من قراره از پرورشگاه بچه بیارم !!!
حالم بهتر می شود ... اما یک بغضی توی گلویم بی قراری می کند ... امروز اما، وقت باریدن نیست ...
¤انسان خیلی ضعیف است ...
¤هوا گرفته ... پاییزه و پاییزه ... عاشق این هوا شدم ...
(امضا)
بعضی ها هستند که وقتی حرف می زنند آدم دلش می خواهد همین طوری بنشیند و گوش کند ... بعضی ها آنقدر راجع به موضوعات مختلف اطلاعات دارند که ادم دلش می خواهد ساعت ها بنشیند و کلی چیز ازشان یاد بگیرد ... بعضی ها کلن انرژی مثبت دارند انگار ... یا شاید روی من این طور تاثیری دارند ... امروز با اینکه کلی خسته بودم و سومین روز متوالی بود که ۴ صبح بیدار می شدم و کلاسم راس ۸ شروع می شد و کلی به خودم و همه توی دلم بد و بیراه گفتم که این جا هم شد جا واسه دانشگاه رفتن؟!!!! با این همه آنقدر این کلاس شیرین و استادش آدم با اطلاعاتی ست و آنقدر درسش را دوست دارم که حس می کنم خستگی این سه روز از تنم رفته! ...
¤فردا امتحان الکترونیک۲ دارم ... خیلی حس بدی ست که درس نخوانده باشی ... حوصله هم نداشته باشی که بخوانی ... عذاب وجدان درس نخواندن هم از یک طرف هی آزارت دهد ...
¤خیلی بد است که فکر کنی یک نفر خیلی خیلی خوب است ... خیلی پاک است ... بعد یکدفعه بفهمی تمام مدت را اشتباه کرده ای ... آنقدر حس بدی است که نمی توانم بنویسم ...
¤ بی ربط نوشت:
دلم می خواد از همون دور که ایستادی و نگاه بی تفاوتت می چرخه بین اون همه آدم ... چشمت که میفته به چشمم ته دلت بلرزه ... دلم می خواد دست و پات رو گم کنی ... اما نشون ندی ... همون طوری محکم بایستی ... ولی من از نگاهت همه چیز رو بخونم ... دلم می خواد یک قدم بیایی نزدیک ... دلم می خواد همون سادگی بچگونه ات رو حفظ کنی اما تمام تلاشت رو برای نشون دادن اینکه خیلی مرد شدی بکنی ... آره آره دلم خیلی چیزا می خواد ... اما با همه ی این ها ... دلم می خواد که دلم نخواد!
¤من هنوز ایمان دارم ۲۱ سالگی ، سال معجزه است برای من ... خدایا پس معجزه ی من کو؟!
امضا.
آبان که می شود باید بنشینم روزها را بشمارم تا برسد به ۲۱ ام ... مثل خرداد که از اولش انتظار آخرین روزش را می کشم ... مثل دی ... که ذوق رسیدن ۶ امین روزش را دارم ... مثل شهریور که روزهایش را می شمارم تا برسد به ۲۸ ... مثل بهمن ... که آرزو می کنم هیچ وقت به ۱۲ نرسد ... آبان را می گفتم یا ۲۱ ام را؟! آبان را می گفتم ... می گفتم می نشینم به انتظار تا بشود ۲۱ ام ... تا مثل آن وقت ها با "میم" پول تو جیبی هامان را جمع کنیم و کادو بخریم و یواشکی کاغذ کادو دورش بپیچیم و یک جای امن قایمش کنیم تا روز موعود برسد ... آبان که می شود عزیز دل روزها را می شمارم تا برسد به ۲۱ ... بگذریم که ۷ سال است قضیه جور دیگری ست ... بگذریم که هفت سال است دیگر نه کادویی هست و نه کاغذ کادویی و نه هیچ چیز دیگری ... بگذریم که هفت سال است عوض جمع شدن دور ِ کیک تولدت جای دیگری جمع می شویم ... بگذریم که هفت سال است عوضِ اینکه بلند و با لبخند تبریک بگویم بغضم را قورت می دهم و توی دلم می گویم: "تولدت مبارک" ... بگذریم ... آبان را می گفتم ... از حالا روزهایش را می شمارم تا برسد به ۲۱ ... تا دوباره توی دلم بگویم تولدت مبارک ... هر چند که می دانم قرار نیست صدایی پاسخ دهد: مرسی ... قرار نیست لبخند بزنی و چال های روی گونه ات را ببینم و ذوق کنی از دیدن کادوی کوچکت و محکم بغلم کنی ... هر چند که دیگر هیچ ۲۱ آبانی مثل آن وقت ها نخواهد بود ... چند سالت می شود؟! صبر کن بشمارم ... ۶۱ تا ۸۸ ... ۲۷... می دانی! همیشه گمان می کردم تو که ۲۷ ساله شوی من خیلی خوشبخت خواهم بود ... خیلی زیاد ... همیشه فکر می کردم بزرگ که شدیم وقتی من ۲۱ ساله باشم و تو ۲۷ ساله و "میم" ۱۹ ساله خیلی خوب خواهد بود ... دلم می خواست توی لباس عروس باشی و دست های هم را محکم بگیریم و بچرخیم و بخندیم و گریه کنیم و از خوش حالی زار بزنیم ... دلم می خواست من توی لباس عروس باشم و تو کنارم باشی و ... میم توی لباس عروس باشد و ... نمی دانم ... بعضی وقت ها رویاهای آدم به هم می ریزد ... بعضی وقت ها تقدیر جور دیگری رقم می خورد ... جوری که من نتوانم لباس عروست را ببینم ... جوری که آرزویش بماند روی دلم ... می دانی بعضی جمله ها را توی این چند وقت عمیقا درک کرده ام ... هیچ کس نمی تواند دلتنگی را مثل من بفهمد ... هیچکس نمی تواند از آرزوی روی دل مانده مثل من بگوید ... هیچ کس نمی تواند از نبودنت مثل من غصه بخورد ... هیچ کس نمی تواند ... آخر تو برای من جور ِ دیگری بودی ... جوری که برای هیچ کس نبودی...بگذریم ...آبان را می گفتم ... آبان که می شود باید بنشینم روزها را بشمارم تا برسد به ۲۱ ام ... مثل همان وقت ها ... هیچ چیز عوض نشده ... فقط روز بودنت رنگی از دلتنگی گرفته ... فقط همین ... از حالا می شمارم ... ۱ ام ...
امضا.
توی این عاشقانه نوشتن ها گمت کردم ... توی همین سطر ها و کلمه های ساده که بوی یک دوستت دارم صمیمی را میداد ... یک دفعه دیدم نیستی ... نه خودت بودی ... نه اسب سفیدت ... من مانده بودم و پنجره ی نیمه باز و یک آرزوی نصفه کاره ... توی همین عاشقانه ها گم شدی ... گم شدی و کم کم یادم رفت که از اول بودی یا نه! ... توی همین کلمه ها بود گمانم که متولد شدی ... همین طوری هی عاشقت شدم ... همین طوری هی بیشتر دل بستم ... توی همین واژه ها بود که سرم را آرام سمت قلبت بردی و گفتی به صدای قلبت گوش کنم که نا منظم می زد ... توی همین عاشقانه نوشتن ها بود که انگشت کوچک دست راستمان را سمت هم آوردیم و حلقه کردیم توی هم و قول دادیم همین طوری عاشق بمانیم ... تا ابد ... آخ ... توی همین سطر ها بود که صدای خنده هامان می آمد ... صدای گریه هامان هم ... چند لحظه سکوت شد ... من می چرخیدم ... تو نشسته بودی و نگاه می کردی ... من می چرخیدم ... من مست بودم ... عطر پیراهنت توی وجودم پیچیده بود ... من می چرخیدم ... انگار که توی آسمان باشم ... انگار که هوا نباشد ... انگار که زمان نباشد ... بعد یکدفعه انگار که از خواب بپرم ... توی آغوش تو بودم باز ... آرام تر از همیشه ... تو موهایم را می بافتی و من دلم می خواست نقش دست هایت روی موهایم ثبت شود ... آن قدر عاشقانه نوشتم که توی همین سطر ها دیدم نیستی ... دیدم نیستی و من همین طور دارم از تو می نویسم ... از تو ... از تویی که نمی دانم کیستی ... اما خط به خط نوشته هایم را پر کرده ای ...
امضا.
میگه : تو آدم جالبی هستی خیلی دلم می خواست بدونم توی اون مغزت چی می گذره!
میگم: توی مغز من چیزای زیادی میگذره!!!
میگه: آدم رو انگار جادو می کنی . چطوره از این به بعد به جای فرشته بهت بگم جادو گر ... نه ! اصلا از این فرشته هایی هستی که یه چوب جادویی دارن ...
می خندم میگم: آره از این چوب هایی که تکونش میدن و یه گردی میریزه روی طرف ... بیا جادوت کنم ...
میگه: خیلی وقته گرد چوب شما ریخته رو من! بزار فوتش کنم یه ذره بریزه روی خودت ...
اما رو من که اثر نداره!
چه خوب که بلدم بحث رو عوض کنم ... هر چند خیلی تابلو ... خیلی عالیه!!!!!
¤ بعضی ها حرف های قشنگی میزنند ... مثل همین "سین" که حرف هایش آن قدر قشنگ است که آدم را می برد توی فکر ... شاید هم یک جمله ی خیلی ساده را آن قدر محکم می گوید و آنقدر عمیقا قبولش دارد که این طور به نظر می رسد ... می گوید: مهم نیست فرشته ی من خوشگل ترین فرشته ی دنیا نباشد ! مهم این است که برای من خوشگل ترین فرشته ی دنیاست ! و این برای من را یک جور خاصی می گوید که هر دختر دیگری بود قند تو دلش آب میشد ...حرف هایی که می زند را قبول دارد ... عمیقا و از ته قلب ... ته حرف هایش هم همیشه می گوید یعنی اون کیه که می تونه دل ِ تو رو ببره؟! ...
¤ به بابا می گویم امروز روز دختر است ... می خندد می گوید: توی خانه ی ما که هر روز ، روز ِ دختر است ... راست می گوید ...وای بعضی وقت ها آن قدر زیاد دوستش دارم که دلم می خواهد همانجا برایش بمیرم ...
(امضا)
بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی.
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند...
(رسول یونان)
بعد از اون اتفاق اون فکر پلید بی مزه کلن از ذهنم پاک شد ... بعد از اون اتفاق انقدر آشفته بودم که یه کسی رو بد جور رنجوندم ... بعد از اون اتفاق یک کمی بهم ریختم ... اون اتفاق نگاه ساده ی تو بود که بی هوا نشست روی وجودم ... برای بار هزارم ... نگاه ساده ی تو که بعضی لحظه ها را یادآوری می کرد ... لحظه هایی که خیلی پیش تر تمام شده بودند ...
¤دیشب یک آدمی که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد و حرف های خیلی خیلی قشنگی می زند و همیشه من را فرشته خانوم خطاب می کند وقتی داشت از تنهایی هایش حرف می زد نمی دانم چه شد که خواست یک فرشته ی نگهبان داشته باشد! تقصیر خودم بود ... گفتم خیلی خوب است گاهی یک نفر نگران آدم باشد ... او هم گفت یک فرشته ی نگهبان می خواهد که نگرانش باشد ... بعد هم گفت! گفت یک فرشته ی خوشگل می شناسم اما نمی دانم حاضر باشد به خاطر من نظرش را عوض کند یا نه؟! ... خدا می داند چه حالی شدم ... آخر نمی شود یک آدم که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد را به این راحتی با یک "نه" ی ساده کنار گذاشت ... مخصوصا اگر دوست خوبی هم باشد ... خلاصه دلیل خواست برای این نه گفتن ... من هم کلی دلیل غیر منطقی برایش گفتم ... او هم قانع نشد ... فقط گفت با "نه" گفتنت چیزی از گل بودنت کم نشد فرشته ی من ، تو فرشته ای به خدا ...
بعضی ها واقعا خیلی خوبند ... خیلی زیاد ... این را به خودش هم گفتم ...
¤ همه چیز عادی ست ... حال من عادی ست ...
¤ کاش تو رو باز ندیده بودم ...
امضا.
دلم می خواهد گریه کنم برای احساسی که امروز دیگر نبود ... یک لحظه برگشتم و دیدم نگاه کسی خیره مانده روی من ... یک لحظه دیدم این همان نگاه آشناست ... همان آشنا که ... همان آشنای قدیمی ... گفته بودم این بار که هم را ببینیم چه می شود! نگفته بودم؟! مثل دو آشنای قدیمی به هم لبخند زدیم ... سلام کردیم ... حال هم را پرسیدیم ... حرف های عادی و ... خداحافظی ... دیگر مثل قبل نبودم ... قلبم شروع نکرد تندتند زدن ... آرام ایستادم مقابلت و آرام تر از چیزی که فکر می کردم حرف زدم ... دلم می خواست زار بزنم برای احساسی که دیگر نبود ... آرام بودم ... خونسرد ... تا گفتم خداحاقظ ... نفس هایم انگار کند می شد ...انگار به شماره می افتاد ... انگار چیزی روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد ... انگار جای خالی چیزی یا کسی را توی دلم حس می کردم ... انگار که دیگر توی دلم نبودی ... نبودی ... و این ...خیلی غم انگیز بود ... گفته بودم به چشمانت نگاه نخواهم کرد؟ نکردم! ... حواسم را پرت کاغذهای توی دستم کردم ... حواسم را پرت موهای فرفریت کردم ... پرت رنگ پیراهنت که گمانم طوسی پر رنگ بود ... چشمانت را اما ... نگاه نکردم ...
همه چیز تمام شده بود ... باز هم من مانده بودم و جاده و یک عالمه فکر ... دروغ چرا ... امروز برای اولین بار ... برایت بغض کردم ...چشمانم یک لحظه تر شد گمانم ... برای احساسی که دیگر نبود! ... یک جای خالی توی قلبم از درد ناله می کرد انگار ...
¤می دانی ... تو برای من آنقدر عزیز و محترمی ... آن قدر عزیز و محترمی که نمی توانم قبولت کنم ... می خواهم همین طور عزیز بمانی ... همین قدر دوست داشتنی ... همین قدر دل نشین ... دلم می خواهد همین طور دور بمانی و من همین طور از دور ببینمت ... می ترسم بیایی نزدیک رویاهایم را بریزی به هم ... دور بمان ... هیچ وقت آروز نکردم مال من باشی ... همین طور دور بمان ... همین طور عزیز بمان ... برای من همین قدر دوست داشتنی و خوب بمان ...
¤¤¤
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
قیصر امین پور
امضا.
نوشتن از بعضی چیز ها خیلی برای آدم سخت است ... آن قدر سخت که نمی توانی کلمات را کنار هم بچینی! آن قدر که کلافه می شوی و ترجیح می دهی حرفت توی دلت بماند !!!
¤ میگه: تو من رو یاد یکی از دوستام میندازی! یه آرامش خاصی داری ...
و من فکر می کنم که چند وقت است که آرامش ندارم؟! و آن قدر به این کلمه فکر می کنم و توی ذهنم تکرارش می کنم که بعد از یک دقیقه معنی اش از یادم می رود انگار ... آرامش؟! ... هوم؟
...
¤ بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که تو دوستشان نداری ... نمی توانی جلویشان را هم بگیری ... نمی توانی جلوی نگاه های بعضی ها را بگیری ... نمی توانی مواظب دل دیگران باشی ... نمی توانی ... نمی شود ... نمی شود وقتی می گوید "دلم تنگ شده" مثل دیوار باشی و هیچ چیز نگویی ... اما از اینکه تو هم مثل او دلت تنگ نشده احساس خوبی نداری ... نمی شود دروغ هم بگویی که :"من هم همینطور" ... مثل دیوار نه ... نه به سختی دیوار ... یک کمی مهربان تر می گویی مرسی!!! بعضی وقت ها از این که نتوانسته ای آن طور که می خواهی آدم های زندگی ات را کنار هم بچینی ، با ترتیبی که خودت دوست داری کنارت باشند غصه می خوری ... بعضی وقت ها ... با این همه آدم دور و برت ... با این همه مهربانی دور و برت ... احساس دلتنگی می کنی ... برای آدمی که هنوز نیامده و قدم نگذاشته توی زندگی ات ... برای آدمی که ایستاده آن دورتر ها و این پا و اون پا می کند ... دلت می گیرد این طور وقت ها ... دلم می گیرد این طور وقت ها ...
¤¤ یه روزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون ...
امضا.
الان دو تا شاخ روی سرم در اومده و دقیقا عین این شیطونکای قرمز توی یه فکر پلیدم ... هم خنده داره هم احمقانه ... اما تصمیم عجیب غریبی گرفتم که حتی دلم نمی خواد راجع بهش حرف بزنم ... اما دقیقا نمی دونم چطوری انجامش بدم ... انقدر مونده بود روی دلم که حتما باید می نوشتمش ... من این کار رو می کنم ... خیلی هم مصمم هستم ... خیلی هم کار کودکانه و مسخره ای هست ... اما این کار رو می کنم ...
امضا.
میان گریههایم
راهى براى عبور توست
مىدانم
عادت كردهاى
رهگذر لحظههاى بارانىام باشى
این بار هم بگذر
و چشمهایت را به پنجرهاى بده
كه شب و روز
مرا نگاه مىكند ...
طوبى ابراهیمى
¤ بعضی وقت ها دلت یک نفر را می خواهد که فقط آرام بغلت کند و توی گوشت حرف های خوب خوب زمزمه کند و با موهایت بازی کند و تو هی غٌر بزنی و او هی آرامت کند و بعد چشمانت را ببوسد و آرام برایت لالایی بخواند و تو نخوابی اما آنقدر آرام شوی که انگار خستگی هزار سال زندگی از تنت بیرون رفته باشد ... یک نفر که قدش بلند باشد و بازو داشته باشد و توی ریزه میزه توی بغلش حسابی جا شوی ... به تو بگوید دختر گیس بلند افسانه های من ... و تو لب هایت را بچسبانی زیر لبش و روی چانه اش را ببوسی و انگار که خستگی هزار سال زندگی از تنش رفته باشد ... دلم یک نفر را می خواهد!!!
امضا.
بالاخره اولین روز گذشت ... زیاد هم سخت نبود ... زیاد هم زجر آور نبود ... به جز مشکل بی خوابی همه چیز خوب بود ... چقدر استاد توان بخشی را دوست داشتم ... چقدر انرژی می گرفتم ازش ... چقدر توی دلم خوشحال بودم از اینکه اولین کلاس را با یک استاد خوب دارم ... انقدر خوب حرف میزد ... انقدر دلت می خواست درس بخوانی ... اولش هی گفت بچه های ورودی ۸۶ بروند حذف کنند جمعیت زیاد است ۸۵ ها بمانند بهتر است ... چقدر ذوق کردم که ۸۵ ی بودم که به اجبار نباید حذفش می کردم ... فکر می کنم بهترین درسی که این ترم دارم همین باشد!
دیروز اما "سین" هم بود ... با کلی مهربانی ... با کلی حرف های خوب ... با کلی نگاه های پر محبت ... اما توی وجود من چیزی نبود که بتوانم جواب آن همه مهربانی را بدهم ... چقدر بد بود که همه متوجه این همه توجه اش شده بودند ... در آخر هم حرف های معنی دار شان: "سین" چقدر دور و برت می پره نوشین! ... "سین" دوسِت داره ها!!!!!! کاش فقط یک ذره فکر می کردند که با این حرف ها آزارم می دهند ... کاش می توانستند افکارشان را به زبان نیاورند ... کاش "سین" در گیرم نکند توی یک دردسر جدید ... توی یک فکر جدید ... توی فکرهای عذاب آور و بهانه جور کردن برای "نه" گفتن ... دیروز "سین" مرا برد توی فکر وقتی زنگ زد ... وقتی آخر حرف هایش گفت: یعنی این هفته دیگه با هم کلاس نداریم؟ تا یکشنبه ی بعد نمی بینمت؟؟!! یعنی باید دلم تنگ بشه برات؟ ... و من بعد از کلی مکث گفتم نمی دانم ... ولی او بلافاصله گفت: پس بزار بگم بدونی که تا یکشنبه دلم برات تنگ میشه ...
دیگر بدتر از این نمیشد ... من بمانم و دل آدمی که خیلی مهربان است ... بدتر از این نمیشد ...
یک عالمه دلم گریه دارد !
امضا.
