تا تو برسی من دیگر مرده ام ... تا تو برسی من هزار بار توی ذهنم تصویر آمدنت را نقاشی کرده ام ... هزار بار از شوق رسیدنت به گریه افتاده ام ... هزار بار به تو سلام کرده ام ... هزار بار عاشقت شده ام ... اما ... تا تو برسی من دیگر مرده ام ... تا تو برسی هزار بار به خودم گفته ام او می آید ... بالاخره ، یک روزی شاید ... هزار بار از شوق آمدنت توی دلم دلشوره افتاده ، هزار بار سرم گیج رفته از شوق ... تا تو برسی من هزار بار مرده ام و زنده شده ام ... باور کن تا تو برسی من هزار بار از خنده و اشتیاق مرده ام ... هزار بار از دلشوره و انتظار مرده ام ...هزار بار از گریه و اضطراب مرده ام ... هزار بار از دیر رسیدن و نرسیدنت مرده ام ... باور کن ... تا تو برسی من دیگر مرده ام ...
پ.ن: مخاطب نداشت !
امضا.خودم
... دلم می خواهد صرف نظر از همه ی آروزهای داشته و نداشته ام بروم زیر این باران و توی این هوای بهاری رو به آسمان دراز بکشم و برای چند لحظه بمیرم ... تنهای تنها ...
امضا
مانده ام کی این همه گذشت ... کی من ۲۱ ساله شدم ... مانده ام کی این همه گذشت که من نفهمیدم!
... ای بابا ... دستم نمی رود به اینجا نوشتن ...
.دلم با این جا نیست که نیست ! انگار با اینجا غریبه ام ... بعد از ۴ سال بلاگ نویسی بلد نیستم از نو شروع کنم انگار ...
امضا ..
nothing!
رفته ای و من
سال های سال است کنار جاده
چشم دوخته ام به نقطه ای که تو در آن
گم شدی ...
(خودم)
مثل همان لحظه ای که فنجان را به لبانت نزدیک می کنی ... لبانت می سوزد ... مثل همان لحظه ای که تنهای تنها نشسته ای رو به غروب و چای می نوشی و فقط فکر می کنی ... به آسمان ... به زمین ... به ستارگان ... به ... خدا ... مثل همان لحظه ای که آرامی ... این جا برای من همان لحظه است ... لحظه ای که من و خدا چشم در چشم هم چای می نوشیم ...
امضا.خودم

