خرد می شوم ... وقتی که عاشقانه نگاه می کنی و غریبانه عبور ... تکه تکه می شوم ... روی سنگفرش پخش می شوم ... باد مرا می برد روی ابرها ... می گذاردم زمین ... فوت می کند مرا ... روی شانه ی مترسکی ، تنها ... تکه تکه های من اما ... لحظه لحظه تو را ... تکرار می کنند ... من ... واژه فراموشی را از بر می کنم ... تا فردا فراموشت می کنم ... باور کن! ... حتی اگر تکه ای باقی نماند ... این خط ، این هم نشان ! این هم تکه های من ...
امضا.
بیا برایم از روزهایی بگو که نمرده اند ... که زنده اند هنوز ... فقط کمی خاک گرفته اند ... بیا برایم بگو نبودنت یک شوخی احمقانه بود ... بیا ...
امضا.
هر شب می ترسم بگذارمت زمین گمت کنم !
بی شباهت نیستی آخر ...
دامنم را گره می زنم به ماه
تو را توی بالشی از ابر روی سر می گذارم
تاج سر می شوی ...
(خودم)
عقلت زورش می چربد انگار ...
هر از گاهی شب ها ...
بیرونش می کند از دلت ...
تو هم گمان می کنی دیگر راحت شدی !
دلت اما راضی نمی شود ...
هر جور شده بی خبر برش می گرداند ...
صبح بلند می شوی سرخوش از اخراج دیشب ،
می بینی هنوز هم عاشقی ...
بیش از قبل ...
(خودم)
لج کرده ای نشسته ای گوشه اتاق ... آرام نشسته ای اخم کرده ای ... زانوهایت را بغل گرفته ای و آرام اشک می ریزی ... مثل بچه ای که دست عروسک پارچه ایش پاره شده باشد و هیچ چیز جز قول یک عروسک زیباتر شادش نکند ، منتظر یک نگاه از طرف او می شوی ... می آید آرام ... می نشیند کنارت ... دست هایت را می گیرد ... می برد سمت صورتش ... نوک انگشتانت را می بوسد ... صورتش را می آورد جلو ... یک قطره اشک روی صورتت لیز می خورد آن را می بوسد و آرام توی بغلش جا می شوی ... بغض کرده ای ... او اما ، سکوت ... چشمانت را بسته ای ، او اما نه ... چشم دوخته به دست هایش که قفل شده توی دست های تو ... آرام توی گوشت زمزمه می کند : همه ی تقصیرای دنیا گردنه من ! رازی میشی بانو ؟! ... نفسش را روی صورتت حس می کنی ... تمام نفس هام مال تو ... بگی نفس نکش ... نمی کشم ... بگی بمیر ... میمیرم ... قهر نکن بانو ... قهر نکن ... مثل بچه ای که قول یک عروسک گرفته باشد ... دستانت را حلقه می کنی دور گردنش ... نگاهش می کنی ... درست توی چشمانش را نگاه می کنی و می گویی : نفس نکش ... بغض می کند ... اول آشتی ... می گویی نفس نکش ... می گوید تا هر وقت تو بگویی نمی کشم ... نفسش را حبس می کند ...انگشتت را می گذاری روی لب هایش که از هم باز نشود ...چشمانش را می بندد ... چند لحظه بعد ...قفسه ی سینه اش حرکت نمی کند ... می ترسی ... یک لحظه از تصور اینکه دیوانگی کند مثل همیشه می ترسی ... دستت را بر میداری ... چانه اش را می بوسی : نفس بکش ...اما فقط واسه من ... نفسش را می دهد بیرون : آشتی ؟ ... قهر نبودم که ... می خندی و با بغض می گویی: می خواستم نفسهات رو به اسمم کنی ... پیشانی ات را می بوسد ... فقط برای تو نفس می کشم ... قهر نکن بانو ...
(خودم)
چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟! تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم ...
دلم می خواد از آدمایی بگم که این روزها خیلی باعث میشن دلم بگیره ... اما ... فرصت ندارم ...
می خوام دوباره بنویسم ... از همین حالا ...
امضا

