تبليغاتX
همین صفحه جایِ خوبی برایِ بوسیدنِ توست یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...











یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...

اینجا، این منم که می نویسم، این منم که می گریم،این منم که می خندم. من! دختر گیس بلند افسانه های دور!
این خط ، این هم نشان

خرد می شوم ... وقتی که عاشقانه نگاه می کنی و غریبانه عبور ... تکه تکه می شوم ... روی سنگفرش پخش می شوم ... باد مرا می برد روی ابرها ... می گذاردم زمین ... فوت می کند مرا ... روی شانه ی مترسکی ، تنها ... تکه تکه های من اما ... لحظه لحظه تو را ... تکرار می کنند ... من ... واژه فراموشی را از بر می کنم ... تا فردا فراموشت می کنم ... باور کن! ... حتی اگر تکه ای باقی نماند ... این خط ، این هم نشان ! این هم تکه های من ...

امضا.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت1:43توسط |
یک شب هندوانه ای ... با کمی دلتنگی ...
در آرامش خاصی فرو رفته ام و یک حس دلتنگی عجیب ... فارغ از هیاهو های این چند وقت توی کوچه و خیابان ... فارغ از حرف های بعضی از آدم های اطرافم که ذهنم را مشغول می کند ... توی آرامش خاصی فرو رفته ام و بعد از یک مدت خیلی طولانی ، خیلی خونسرد نشسته ام و بلاگ می خوانم ...هر بلاگی ... با هر موضوعی ... خیلی وقت بود از این کار لذت نمی بردم ... توی آرامش خاصی فرو رفته ام ... حس می کنم توی آسمان شب گم شدم ... حس می کنم مثل چند سال قبل که بچه تر بودم حضور ستاره ها را می فهمم امشب ... پلک هایم را که می گذارم روی هم حس می کنم توی آن اتاق قدیمی مان هستم با دیوارهای صورتی و... بعد یک حس خنکی تمام وجودم را می گیرد مثل طعم هندوانه ... یک حس خوشمزه مثل طعم گیلاس ... لذت بخش ... مثل طعم یک شب تابستانی خوب وقتی خیلی بچه تر از حالا هستم ... شین و میم نشسته اند تاس میریزند و می خندند و نوبتی مهره ها را حرکت می دهند ... من دراز کشیده ام و نگاهشان می کنم ... توی آرامش خاصی غرق شدم امشب و بغض و دلتنگی عجیبی وجودم را گرفته ... امشب مثل شب های تابستان بچگی شده برایم ... خوشمزه ... مثل گوجه سبز ...

بیا برایم از روزهایی بگو که نمرده اند ... که زنده اند هنوز ... فقط کمی خاک گرفته اند ... بیا برایم بگو نبودنت یک شوخی احمقانه بود ... بیا ...

امضا.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت3:23توسط |
شب است و من... روی ماه ...
در عظمت این همه ستاره

هر شب می ترسم بگذارمت زمین گمت کنم !

بی شباهت نیستی آخر ...

دامنم را گره می زنم به ماه

تو را توی بالشی از ابر روی سر می گذارم

تاج سر می شوی ...

(خودم)

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت2:29توسط |
خدایی هست ... در همین نزدیکی ...

عقلت زورش می چربد انگار ...

هر از گاهی شب ها ...

 بیرونش می کند از دلت ...

تو هم گمان می کنی دیگر راحت شدی !

دلت اما راضی نمی شود ...

هر جور شده بی خبر برش می گرداند ...

صبح بلند می شوی سرخوش از اخراج دیشب ،

می بینی هنوز هم عاشقی ...

 بیش از قبل ...

 (خودم)

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت2:3توسط |
فقط برای من ...

لج کرده ای نشسته ای گوشه اتاق ... آرام نشسته ای اخم کرده ای ... زانوهایت را بغل گرفته ای و آرام اشک می ریزی ... مثل بچه ای که دست عروسک پارچه ایش پاره شده باشد و هیچ چیز جز قول یک عروسک زیباتر شادش نکند ، منتظر یک نگاه از طرف او می شوی ... می آید آرام ... می نشیند کنارت ... دست هایت را می گیرد ... می برد سمت صورتش ... نوک انگشتانت را می بوسد ... صورتش را می آورد جلو ... یک قطره اشک روی صورتت لیز می خورد آن را می بوسد و آرام توی بغلش جا می شوی ... بغض کرده ای ... او اما ، سکوت ... چشمانت را بسته ای ، او اما نه ... چشم دوخته به دست هایش که قفل شده توی دست های تو ... آرام توی گوشت زمزمه می کند : همه ی تقصیرای دنیا گردنه من ! رازی میشی بانو ؟! ... نفسش را روی صورتت حس می کنی ... تمام نفس هام مال تو ... بگی نفس نکش ... نمی کشم ... بگی بمیر ... میمیرم ... قهر نکن بانو ... قهر نکن ... مثل بچه ای که قول یک عروسک گرفته باشد ... دستانت را حلقه می کنی دور گردنش ... نگاهش می کنی ... درست توی چشمانش را نگاه می کنی و می گویی : نفس نکش ... بغض می کند ... اول آشتی  ... می گویی نفس نکش ... می گوید تا هر وقت تو بگویی نمی کشم ... نفسش را حبس می کند ...انگشتت را می گذاری روی لب هایش که از هم باز نشود ...چشمانش را می بندد ... چند لحظه بعد ...قفسه ی سینه اش حرکت نمی کند ... می ترسی ... یک لحظه از تصور اینکه دیوانگی کند مثل همیشه می ترسی ... دستت را بر میداری ... چانه اش را می بوسی : نفس بکش ...اما فقط واسه من ... نفسش را می دهد بیرون : آشتی ؟ ... قهر نبودم که ... می خندی و با بغض می گویی: می خواستم نفسهات رو به اسمم کنی ... پیشانی ات را می بوسد ... فقط برای تو نفس می کشم ... قهر نکن بانو ...

(خودم)

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت21:10توسط |
نمی خواهم پیدا شوی ...

گم ات کردم ... نمی خواهم پیدا شوی ... مثل آن آویز بنفش که گم شد و دیگر دلم نخواست دور گردنم چیز دیگری باشد ... نمی خواهم جای تو هم کسی باشد ... خودت هم نباش ... با شما قهرم تا ابد ...

امضا.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت14:56توسط |
بگذار بمیرم از غصه ...

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟! تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم ...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت0:21توسط |

دلم می خواد از آدمایی بگم که این روزها خیلی باعث میشن دلم بگیره ... اما ... فرصت ندارم ...

 

 می خوام دوباره بنویسم ... از همین حالا ...

 

امضا

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت14:39توسط |
Google Analytics Alternative