تبليغاتX
همین صفحه جایِ خوبی برایِ بوسیدنِ توست یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...











یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...

اینجا، این منم که می نویسم، این منم که می گریم،این منم که می خندم. من! دختر گیس بلند افسانه های دور!
...

"عقاید یک دلقک" که تمام می شود کتاب را می بندم و توی بغلم محکم می گیرمش ... وقتی خیلی کتابی را دوست داشته باشم این طوری بعد از تمام شدنش محکم بین دو دستم می گیرم و توی بغلم می گیرمش نا خود آگاه ... خیلی وقت بود که این اتفاق نیفتاده بود ...خیره می مانم به سقف و ته صورتم یک لبخند خیلی تلخ را حس می کنم ...خیلی تلخ ... شاید هم دلم می خواهد جای هانس گریه کنم تا گریم صورتش به هم نخورد ...و به این جمله از کتاب فکر می کنم: من یک دلقک هستم که لحظات را جمع آوری می کنم ...

عالی بود ...

 

امضا.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت19:33توسط |
من بودم و چشمان تو ...

من عاشق چشمت شدم 

نه عقل بود و نه دلی ...

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود ...

 

... توی دلم می گویم برو به جهنم ... اما زود حرفم را پس می گیرم... برو ولی به جهنم نه ... فقط برو ...

 

امضا.

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت3:2توسط |

"حذف شد"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت5:9توسط |
تا کی ادامه داره!

چند تا ؟ چند تا دیگه از این هواپیما ها مونده ؟ منتظر شنیدن خبر سقوط و مرگ چند نفر دیگه باید باشیم ؟ تا کی قراره اعلام بشه یه توپولف دیگه سقوط کرد؟

 

پ.ن: متاسفم ... اما کاش تاسفم مشکلی رو حل می کرد ... یا فقط یک نفر از کسانی که رفتند و رو برای یک لحظه زنده می کرد !!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت2:44توسط |
فقط تویی که فراموشم نمی کنی ...

چی بیشتر از این می تونست شادم کنه الان؟ دقیقا وقتی که حس می کردم امروز یه جور دیگه ام ... خدایا ... می دونم چیز مهمی نیست ... می دونم خیلی کوچیکه ... اما این چیز کوچیک خیلی برام با ارزشه ... یه بار دیگه نگام کردی ... شکر ...

 

پ.ن: حالمو نگیر ...

 

بعدن نوشت: می خواهم عشقت در دل بمیرد ... می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت17:45توسط |
هر عشقی میمیرد ، خاموشی می گیرد ... عشق تو ؟!

حرفی نیست ... خیلی نوشتم اما ، همه ثبت موقت شدند ... یک لحظه انگار کلی خستگی روی دلم ماند ... یک لحظه انگار دیوانه شدم ... یک لحظه ... دلم گرفت امشب ... بی دلیل ... باور کن!

 

¤ بعضی وقت ها مجبوری ... بعضی وقت ها ...

 

¤بگذر ز من ای آشنا ، چون از تو من دیگر گذشتم ...

 

امضا.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت1:46توسط |
بیا هم بغض من ... بیا از نو بسازم ...

بغضم گرفته ... همینطوری ... میگم : من می تونم فکر نکنم ، اگر فکر کنم به همون اندازه داغون می شم که روز اول فهمیدم چی شده ... می گم داغون میشم ... میگه : قوی باش ... اما هم اون هم من می دونیم که نمیشه ...

 

*بعد... خوابیدم ... توی خوابم تو بودی ... برگشته بودی ... انگار که از یک سفر دور ... انگار که از یک راه دور ... بغض کرده بودم توی شادی ... شور و شوق داشتم و برایت از حرف هایی می گفتم که دنیا توی نبودت ساخته بود ... الهی بمیرم ... بی حال بودی ولی ... الهی بمیرم ... الهی ...

بیدار شدم ...طعم تلخ بغض توی گلویم مانده بود ... هی با خودم خواب را مرور کردم مباد از یاد برود ... هی مرور کردم ... هی مرور کردم ... گفته بودم اگر فکر کنم به همان اندازه تخریب می شوم که روز اول ... گفته بودم ... بیا از نو بسازم ... بیا ...

 

بیا هم بغض من ... ا

امشب باز هم دل بی قرار تو بود و

 ... تو ...

 نبودی ...

 

امضا.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت6:45توسط |
عاشقتم

پدر

پدر من ، دوست من

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

نه مرگ ،

و نه ترس ...

سرم ، فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود !

(ناظم حکمت)

 

تو تنها مردی هستی که می تونم از ته دل عاشقش باشم ... می تونم از ته دل دوست داشته باشم ... بابای مهربونم ... روزت مبارک ...

با احترام ، نوشمک لوس شما

امضا.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت22:54توسط |
شانه ات را دیر آوردی ...

این دو تا امتحان آخری حسابی خسته ام کرده ... الکترونیک که دیگر حالم را بد می کند ... از استرس این امتحان لعنتی کلی دیوانه شدم ... بعدی هم انقدر سخت و زیاد است که حسابی کلافه ام کرده ... این دو روز که بگذرد ... بار سنگینی از دوشم برداشته خواهد شد ...

 

¤ می خواهم یکبار دیگر توی دلم از خدا یواشکی بخواهم ، می خواهم یکبار دیگر بخواهم ... اما ... می دانم از ته دل نیست ... می دانم که وقتی از ته دل نباشد ، نمی شود !

 

پ.ن: شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد ... خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد (؟)

 

امضا.

شانه ات را دیر آور

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت21:35توسط |
فکرش را که می توانم بکنم!

توی فست فود دانشگاه سر میز ... غذا که آماده می شود می بینم اصلا میل ندارم ... می گویم : ترجیح می دهم به جای اینکه غذا بخورم گریه کنم ... و آن دو نفر سر میز همینطوری نگاهم می کنند و اصلا ربطی بین غذا و گریه پیدا نمی کنند ... اصلا نمی توانند بفهمند که من چه حسی دارم ...

حالا ... بعد از دو هفته باز هم مثل آن روز شدم ... دلم می خواهد عوض ِ خوردن غذا یک دل سیر گریه کنم ...

 

پ.ن: امتحان دارم ... از نوع پایان ترم ... ۳ تای دیگر مانده که خلاص شوم ... ۲ سال دیگر هم مانده که کلا خلاص شوم ... بعد هم بروم برای خودم یک رشته ای که از ته دل دوست دارم بخوانم ... نقاشی کنم ... معماری بخوانم ... ادبیات و روان شناسی و شاید هم فلسفه بخوانم ... به هر حال رشته ی کنونی را ادامه نمی دهم ... رشته ی کنونی برای بخش مادیات زندگی ... رشته های که دوستشان دارم برای روح خودم ... اگر هم هیچ کدام را نخواندم اشکالی ندارد فکرش را که می توانم بکنم.هان؟!

 

پ.ن: چشمم که افتاد به شاه توت های توی ظرف های جلوی میوه فروشی انگار که دنیا را به من داده باشند ... انگار که از قحطی آمده باشم ...حس طعم ترش وشیرینش و خاطره ی بامزه ی درخت شاه توت توی خانه ی کودکی که دیگر خانه مان نیست ... انگار که دنیا را به من داده باشند!

 

امضا.

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت23:8توسط |
راز

 

 دیشب فقط آرزو نکردم ... به آرزوهایی که خدا بر آوردشون کرده فکر کردم ... به چیز هایی که یه روزی آرزوم بودن ... بعد هزار بار خدا رو شکر کردم ... به این که صدام رو می شنوه شک ندارم ...

 

آرزویم این است : نترواد اشک از چشم تو هرگز ، مگر از شوق زیاد ... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ... و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی!

 

امضا.

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت13:48توسط |
اگر آمدی با دل خودت بیا ...

 

تو را آرزو نخواهم کرد

هیچ وقت

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت

که خودت بیایی

با دل خودت ...

نه با آرزوی من !

پ.ن: دیشب خواب دیدم ... توی خونه ی خدا بودم ... جلوی جلو ... کنار کعبه ... چادر سفید با گلهای ریز سرم بود ... یادم نمیاد ... داشتم دعا می کردم شاید ...

پ.ن:فردا شب آروزهاست ... دنبال بزرگ ترین آرزوم می گردم ...

امضا.

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت21:41توسط |
!

 صدای قلب نیست 

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

"گروس عبدالملکیان"

حاشیه نوشت : خط و نشان کشیدم برای خودم شوخی که نیست!

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت19:23توسط |
Google Analytics Alternative