تبليغاتX
همین صفحه جایِ خوبی برایِ بوسیدنِ توست یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...











یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...

اینجا، این منم که می نویسم، این منم که می گریم،این منم که می خندم. من! دختر گیس بلند افسانه های دور!
عنوان ندارد ...

توی این عاشقانه نوشتن ها گمت کردم ... توی همین سطر ها و کلمه های ساده که بوی یک دوستت دارم صمیمی را میداد ... یک دفعه دیدم نیستی ... نه خودت بودی ... نه اسب سفیدت ... من مانده بودم و پنجره ی نیمه باز و یک آرزوی نصفه کاره ... توی همین عاشقانه ها گم شدی ... گم شدی و کم کم یادم رفت که از اول بودی یا نه! ... توی همین کلمه ها بود گمانم که متولد شدی ... همین طوری هی عاشقت شدم ... همین طوری هی بیشتر دل بستم ... توی همین واژه ها بود که سرم را آرام سمت قلبت بردی و گفتی به صدای قلبت گوش کنم که نا منظم می زد ... توی همین عاشقانه نوشتن ها بود که انگشت کوچک دست راستمان را سمت هم آوردیم و حلقه کردیم توی هم و قول دادیم همین طوری عاشق بمانیم ... تا ابد ... آخ ... توی همین سطر ها بود که صدای خنده هامان می آمد ... صدای گریه هامان هم ... چند لحظه سکوت شد ... من می چرخیدم ... تو نشسته بودی و نگاه می کردی ... من می چرخیدم ... من مست بودم ... عطر پیراهنت توی وجودم پیچیده بود ... من می چرخیدم ... انگار که توی آسمان باشم ... انگار که هوا نباشد ... انگار که زمان نباشد ... بعد یکدفعه انگار که از خواب بپرم ... توی آغوش تو بودم باز ... آرام تر از همیشه ... تو موهایم را می بافتی و من دلم می خواست نقش دست هایت روی موهایم ثبت شود ...  آن قدر عاشقانه نوشتم که توی همین سطر ها دیدم نیستی ... دیدم نیستی و من همین طور دارم از تو می نویسم ... از تو ... از تویی که نمی دانم کیستی ... اما خط به خط نوشته هایم را پر کرده ای ...

 

امضا.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت12:27توسط |
...

میگه : تو آدم جالبی هستی خیلی دلم می خواست بدونم توی اون مغزت چی می گذره!

میگم: توی مغز من چیزای زیادی میگذره!!!

میگه: آدم رو انگار جادو می کنی . چطوره از این به بعد به جای فرشته بهت بگم جادو گر ... نه ! اصلا از این فرشته هایی هستی که یه چوب جادویی دارن ...

می خندم میگم: آره از این چوب هایی که تکونش میدن و یه گردی میریزه روی طرف ... بیا جادوت کنم ...

میگه: خیلی وقته گرد چوب شما ریخته رو من! بزار فوتش کنم یه ذره بریزه روی خودت ...

اما رو من که اثر نداره!
چه خوب که بلدم بحث رو عوض کنم ... هر چند خیلی تابلو ... خیلی عالیه!!!!!

 

¤ بعضی ها حرف های قشنگی میزنند ... مثل همین "سین" که حرف هایش آن قدر قشنگ است که آدم را می برد توی فکر ... شاید هم یک جمله ی خیلی ساده را آن قدر محکم می گوید و آنقدر عمیقا قبولش دارد که این طور به نظر می رسد ... می گوید: مهم نیست فرشته ی من خوشگل ترین فرشته ی دنیا نباشد ! مهم این است که برای من خوشگل ترین فرشته ی دنیاست ! و این برای من را یک جور خاصی می گوید که هر دختر دیگری بود قند تو دلش آب میشد ...حرف هایی که می زند را قبول دارد ... عمیقا و از ته قلب ... ته حرف هایش هم همیشه می گوید یعنی اون کیه که می تونه دل ِ تو رو ببره؟! ...

 

¤ به بابا می گویم امروز روز دختر است ... می خندد می گوید: توی خانه ی ما که هر روز ، روز ِ دختر است ... راست می گوید ...وای  بعضی وقت ها آن قدر زیاد دوستش دارم که دلم می خواهد همانجا برایش بمیرم ...

 

(امضا)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت12:12توسط |

بارانی مورب

در نیمروزی آفتابی.

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای

اما من

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند...

(رسول یونان)

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت11:39توسط |
با این همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم!

 بعد از اون اتفاق اون فکر پلید بی مزه کلن از ذهنم پاک شد ... بعد از اون اتفاق انقدر آشفته بودم که یه کسی رو بد جور رنجوندم ... بعد از اون اتفاق یک کمی بهم ریختم ... اون اتفاق نگاه ساده ی تو بود که بی هوا نشست روی وجودم ... برای بار هزارم ... نگاه ساده ی تو که بعضی لحظه ها را یادآوری می کرد ... لحظه هایی که خیلی پیش تر تمام شده بودند ...

 

¤دیشب یک آدمی که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد و حرف های خیلی خیلی قشنگی می زند و همیشه من را فرشته خانوم خطاب می کند وقتی داشت از تنهایی هایش حرف می زد نمی دانم چه شد که خواست یک فرشته ی نگهبان داشته باشد! تقصیر خودم بود ... گفتم خیلی خوب است گاهی یک نفر نگران آدم باشد ... او هم گفت یک فرشته ی نگهبان می خواهد که نگرانش باشد ... بعد هم گفت! گفت یک فرشته ی خوشگل می شناسم اما نمی دانم حاضر باشد به خاطر من نظرش را عوض کند یا نه؟! ... خدا می داند چه حالی شدم ... آخر نمی شود یک آدم که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد را به این راحتی با یک "نه" ی ساده کنار گذاشت ... مخصوصا اگر دوست خوبی هم باشد ... خلاصه دلیل خواست برای این نه گفتن ... من هم کلی دلیل غیر منطقی برایش گفتم ... او هم قانع نشد ... فقط گفت با "نه" گفتنت چیزی از گل بودنت کم نشد فرشته ی من ، تو فرشته ای به خدا ... 

بعضی ها واقعا خیلی خوبند ... خیلی زیاد ... این را به خودش هم گفتم ...

 

¤ همه چیز عادی ست ... حال من عادی ست ... 

 

¤ کاش تو رو باز ندیده بودم ...

 

امضا.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت15:10توسط |
تو رو از خاطرم برده ، تب تلخ ِ فراموشی ...

دلم می خواهد گریه کنم برای احساسی که امروز دیگر نبود  ... یک لحظه برگشتم و دیدم نگاه کسی خیره مانده روی من ... یک لحظه دیدم این همان نگاه آشناست ... همان آشنا که ... همان آشنای قدیمی ... گفته بودم این بار که هم را ببینیم چه می شود! نگفته بودم؟! مثل دو آشنای قدیمی به هم لبخند زدیم ... سلام کردیم ... حال هم را پرسیدیم ... حرف های عادی و ... خداحافظی ... دیگر مثل قبل نبودم ... قلبم شروع نکرد تندتند زدن ... آرام ایستادم مقابلت و آرام تر از چیزی که فکر می کردم حرف زدم ... دلم می خواست زار بزنم برای احساسی که دیگر نبود ... آرام بودم ... خونسرد ... تا گفتم خداحاقظ ... نفس هایم انگار کند می شد ...انگار به شماره می افتاد ... انگار چیزی روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد ... انگار جای خالی چیزی یا کسی را توی دلم حس می کردم ... انگار که دیگر توی دلم نبودی ... نبودی ... و این ...خیلی غم انگیز بود ... گفته بودم به چشمانت نگاه نخواهم کرد؟ نکردم! ... حواسم را پرت کاغذهای توی دستم کردم ... حواسم را پرت موهای فرفریت کردم ... پرت رنگ پیراهنت که گمانم طوسی پر رنگ بود ... چشمانت را اما ... نگاه نکردم ...

 

همه چیز تمام شده بود ... باز هم من مانده بودم و جاده و یک عالمه فکر ... دروغ چرا ... امروز برای اولین بار ... برایت بغض کردم ...چشمانم یک لحظه تر شد گمانم ... برای احساسی که دیگر نبود! ... یک جای خالی توی قلبم از درد ناله می کرد انگار ...

 

¤می دانی ... تو برای من آنقدر عزیز و محترمی ... آن قدر عزیز و محترمی که نمی توانم قبولت کنم ... می خواهم همین طور عزیز بمانی ... همین قدر دوست داشتنی ... همین قدر دل نشین ...  دلم می خواهد همین طور دور بمانی و من همین طور از دور ببینمت ... می ترسم بیایی نزدیک رویاهایم را بریزی به هم ... دور بمان ... هیچ وقت آروز نکردم مال من باشی ... همین طور دور بمان ... همین طور عزیز بمان ... برای من همین قدر دوست داشتنی و خوب بمان ...

 

¤¤¤

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

 

قیصر امین پور

 

 

امضا.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت14:28توسط |
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

نوشتن از بعضی چیز ها خیلی برای آدم سخت است ... آن قدر سخت که نمی توانی کلمات را کنار هم بچینی! آن قدر که کلافه می شوی و ترجیح می دهی حرفت توی دلت بماند !!!

 

¤ میگه: تو من رو یاد یکی از دوستام میندازی! یه آرامش خاصی داری ...

و من فکر می کنم که چند وقت است که آرامش ندارم؟! و آن قدر به این کلمه فکر می کنم و توی ذهنم تکرارش می کنم که بعد از یک دقیقه معنی اش از یادم می رود انگار ... آرامش؟! ... هوم؟

...

¤ بعضی وقت ها اتفاقاتی می افتد که تو دوستشان نداری ... نمی توانی جلویشان را هم بگیری ... نمی توانی جلوی نگاه های بعضی ها را بگیری ... نمی توانی مواظب دل دیگران باشی ... نمی توانی ... نمی شود ... نمی شود وقتی می گوید "دلم تنگ شده" مثل دیوار باشی و هیچ چیز نگویی ... اما از اینکه تو هم مثل او دلت تنگ نشده احساس خوبی نداری ... نمی شود دروغ هم بگویی که :"من هم همینطور" ... مثل دیوار نه ... نه به سختی دیوار ... یک کمی مهربان تر می گویی مرسی!!! بعضی وقت ها از این که نتوانسته ای آن طور که می خواهی آدم های زندگی ات را کنار هم بچینی ، با ترتیبی که خودت دوست داری کنارت باشند غصه می خوری ... بعضی وقت ها ... با این همه آدم دور و برت ... با این همه مهربانی دور و برت ... احساس دلتنگی می کنی ... برای آدمی که هنوز نیامده و قدم نگذاشته توی زندگی ات ... برای آدمی که ایستاده آن دورتر ها و این پا و اون پا می کند ... دلت می گیرد این طور وقت ها ... دلم می گیرد این طور وقت ها ...

 

¤¤ یه روزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون ...

 

امضا.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت7:28توسط |
فکر پلید!

  الان دو تا شاخ روی سرم در اومده و دقیقا عین این شیطونکای قرمز توی یه فکر پلیدم ... هم خنده داره هم احمقانه ... اما تصمیم عجیب غریبی گرفتم که حتی دلم نمی خواد راجع بهش حرف بزنم ... اما دقیقا نمی دونم چطوری انجامش بدم ... انقدر مونده بود روی دلم که حتما باید می نوشتمش ... من این کار رو می کنم ... خیلی هم مصمم هستم ... خیلی هم کار کودکانه و مسخره ای هست ... اما این کار رو می کنم ...

 

امضا.

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت19:48توسط |
توی آغوش تو آرامش ِ محضه!

میان گریه‏هایم
راهى براى عبور توست
مى‏دانم
عادت كرده‏اى
رهگذر لحظه‏هاى بارانى‏ام باشى
این بار هم بگذر
و چشم‏هایت را به پنجره‏اى بده
كه شب و روز
مرا نگاه مى‏كند ...

طوبى ابراهیمى

 

 

¤ بعضی وقت ها دلت یک نفر را می خواهد که فقط آرام بغلت کند و توی گوشت حرف های خوب خوب زمزمه کند و با موهایت بازی کند و تو هی غٌر بزنی و او هی آرامت کند و بعد چشمانت را ببوسد و آرام برایت لالایی بخواند و تو نخوابی اما آنقدر آرام شوی که انگار خستگی هزار سال زندگی از تنت بیرون رفته باشد ... یک نفر که قدش بلند باشد و بازو داشته باشد و توی ریزه میزه توی بغلش حسابی جا شوی ... به تو بگوید دختر گیس بلند افسانه های من ... و تو لب هایت را بچسبانی زیر لبش و روی چانه اش را ببوسی و انگار که خستگی هزار سال زندگی از تنش رفته باشد ... دلم یک نفر را می خواهد!!!

 

امضا.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت17:20توسط |
نمی شود دلت تنگ نشود؟!

 بالاخره اولین روز گذشت ... زیاد هم سخت نبود ... زیاد هم زجر آور نبود ... به جز مشکل بی خوابی همه چیز خوب بود ... چقدر استاد توان بخشی را دوست داشتم ... چقدر انرژی می گرفتم ازش ... چقدر توی دلم خوشحال بودم از اینکه اولین کلاس را با یک استاد خوب دارم ... انقدر خوب حرف میزد ... انقدر دلت می خواست درس بخوانی ...  اولش هی گفت بچه های ورودی ۸۶ بروند حذف کنند جمعیت زیاد است ۸۵ ها بمانند بهتر است ... چقدر ذوق کردم که ۸۵ ی بودم که به اجبار نباید حذفش می کردم ... فکر می کنم بهترین درسی که این ترم دارم همین باشد!

دیروز اما "سین" هم بود ...  "حذف شد " 

دیگر بدتر از این نمیشد ... من بمانم و دل آدمی که خیلی مهربان است ... بدتر از این نمیشد ...

یک عالمه دلم گریه دارد !

امضا.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت17:6توسط |
!!!

 نسبت به فردا احساس دلشوره و اضطراب دارم ... اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد ... قرار است زندگی به روال عادی برگردد ... قرار است مثل قبل باشد ... اما یک چیزی توی دلم دلهره انداخته ... نمی دانم چه چیزی! ... وای خدای بزرگ ِمن همیشه از روزهای اول متنفر بودم ... اولین روز مدرسه ... اولین روز بعد از تعطیلات عید ... اولین ... اولین خیلی چیزها ... فردا هم یکی از این اولین هاست ... یکی از اولین هایی که هزار بار اتفاق افتاده اما این بار نمی دانم چرا پرم از اضطراب ... کاش یکی بود که الان با گفتن فقط یک جمله آرامم می کرد ... فقط یک جمله ی کوتاه ...

¤ اعتراف می کنم خیلی از اولین ها را هم عاشقانه دوست می دارم ... اما فردا شامل این عاشقانه ها نمی شود !!! آخ که چقدر بد ...

¤ با میم شرط بستیم ... گفت نمی توانی ... گفتم بهت قول میدهم که می توانم حالا می بینی ... گفت تو اینطوری نیستی من می دانم ... گفتم حالاااا می بینی ... خلاصه شرط بستیم ... قرار است من شرط را ببرم ... اما ته دلم می دانم که میم من را خوب می شناسد و خیلی بهتر از من می داند که این کار از من ساخته نیست ...

¤ ...

امضا.

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت2:3توسط |
گر دل من نیاسود ... از گناه تو بود ...

 آه اگر در این شب های سرد

خیالت با من نبود !

از سرمای نبودت ...

بی شک ...

مرده بودم!

 

¤میگه: تو چرا نمیای دانشگاه بچه جون؟؟؟ همه ی کلاسات رو غیبت خوردی !!!!

میگم: آخه خودکار ندارم ، بدون خودکار چه جوری بیام!!

 

¤ چقدر این آهنگ الهه ناز توی یک نصف شب معمولی می چسبد ... مخصوصا اگر دلت برای نمی دانی چه کسی هم تنگ باشد!

¤ فراموش کاری درد بزرگی ست نازنین ِ من ...

خیلی بزرگ ...

 از خاطره ام پاک می شوی هر شب...

شبانه روز درد می کشم !

امضا.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت4:12توسط |
تصمیم کبری!

خیلی جالبه که تا همین چند روز پیش حس می کردم چقدر حوصله م سر رفته ... چقدر بی کارم ... مخصوصا که از ثبت نام کلاس زبانم هم جا مونده بودم ... غم عالم رو دلم بود که چی کار کنم ... حتی گاهی دلم می خواست دانشگاه باز بود یا مثلا می گفتم کاش ترم تابستون برداشته بودم ... اما الان داره می شه یک هفته که کلاسام شروع شدن و اصلا حوصله ی رفتن ندارم ... یک هفته ست که هی تصمیم می گیرم برم ببینم چه خبره ... سه واحدم رو هنوز بر نداشتم ... حوصله ی چونه زدن با کارشناس گروهمون رو ندارم ... حوصله ی نامه نوشتن به مدیر گروهمون رو ندارم ... حوصله ی بحث با دکتر رو هم ندارم که هی براش بگم چرا مجبورم اون سه واحد رو  با اون استاد بردارم و بهم ظرفیت نمیدن و اون همینطوری لبخند تحویلم بده و آخرم هیچ کاری انجام نده ... حوصله ی اینکه ۴ طبقه رو بالا برم و آخر بی نتیجه باشه کارم و اون خانوم مسئول بعد از کلی توضیحات آخرش  بگه برو فقط زنگ بزن حضوری کاری انجام نمیدم ندارم ... اصلا حوصله ی اون راه رو ندارم ... انگار یادم رفته چه جوری می رفتم و می اومدم توی این دو سال و نیم ... انگار برام خیلی سخت شده ... اما به خودم قول دادم از شنبه برم سر کلاسام ... به خودم قول دادم این ترم بشم همونی که قبلا بودم ... به خودم قول دادم همونی باشم که همه تمریناشون رو از روم کپی می کردن ... همونی که توی عمرش یه دونه حلل مسائل هم نداشت ... اما توی این چند ترم حتی صورت مسئله رو نمی خوند ببینه سوال چی می خواد ازش ... آره این ترم قراره خیلی دختر خوبی باشم ... البته سالی که نکوست از بهارش پیداست !!!! فعلا که هفته ی اول به طور رسمی واسه من تعطیله!!!!!

¤ به خوابت نمیام ، کابوست نمیشم ... توی شب های سیاه ، فانوست نمیشم ، دیگه از دست تو ام کاری بر نمیاد ... باید آروم بگیرم ...

¤ می خواهم همراه شوم با باد

یکی شوم با هوا

توی این روزهای پاییزی

شاید که باد

از کنار تو بگذرد ...

شاید که تو آن لحظه نفس بکشی ...

شاید که من توی ریه هات بپیچم

شاید که تو حسم کنی ... توی دلت ... توی وجودت

شاید هم نه ! نفست را بیرون دهی و فنا شوم!

 

¤ دلتنگ کسی هستم ... اما نمی دانم چه کسی!

¤ آقای کوچک ِ گوربان را یادتان نرود ...

امضا.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1:26توسط |
لطفا خوبش کن!

 این آقای کوچک  این روزها دلیل بغض هایم شده ...

خدایا خوب شدنش واسه تو کار یه لحظه ست ... مگه نه؟ ... لطفا خوبش کن ...

چند شب است فکر این پسر از سرم نمی رود ... دو شب است خیلی بیشتر فکرم را به خودش مشغول کرده ... الان فقط منتظر یک تلنگرم که بزنم زیر گریه ... خوب شدن این جوجه را از ته قلبم از خدا می خواهم ... حالا حتی نمی دانم چگونه دعا کنم که بپذیری ... حتی نمی دانم چگونه بخواهم ... خدایا خوبش کن ... به همین سادگی ازت می خواهم ... بیا واین همه دعا و گریه و بغض و دلتنگی و صبر پدر و مادرش را بی جواب نگذار ... بیا و یک بار دیگر مهربانی کن ... می خواهم قسمت دهم ... به خودت ... به خود خودت قسمت می دهم ... خوبش کن ... لطفا ...

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت1:41توسط |
Google Analytics Alternative