اووووم ... همیشه آدم مجبور نیست که بنویسد ...! این روزها حرف های غافلگیر کننده زیاد می شنوم ... مثلا غافل گیر می شوم وقتی داریم راجع به شازده کوچولو حرف می زنیم "سین" یک دفعه بگوید : گمونم دارم اهلی میشم!! یا مثلا "ر" بعد از کلی این دست و اون دست کردن عجیب ترین حرفی که ممکن است توی عمرش زده باشد را بزند و حسابی متعجبم کند ... این روزها اتفاق خاصی نمی افتد جز اینکه خدا من را به بازی گرفته و مدام می گذاردم سر دو راهی ... خدایا لطفا راه را خودت جلوی پام بگذار ... می دانی که ... تو وکیل منی ...
پ.ن: می تونم دوست خوبی برات باشم ... می تونم پا به پات گریه کنم ... پا به پات بخندم ... می تونم همه ی غم و غصه هات رو به جون بخرم ... می تونم ساعت ها بشینم و حرف هات رو گوش کنم ... می تونم ساعت ها کنارت بشینم و با سکوتم آرومت کنم ...می تونم وقتی خسته ای ، وقتی دلت گرفته تکیه گاهت باشم ... اما ازم نخواه که برای تو باشم ... اجازه بده دوست ِخوبِ تو باشم ... فقط همین ...
(امضا)

