توی آغوش تو آرامش ِ محضه!
میان گریههایم
راهى براى عبور توست
مىدانم
عادت كردهاى
رهگذر لحظههاى بارانىام باشى
این بار هم بگذر
و چشمهایت را به پنجرهاى بده
كه شب و روز
مرا نگاه مىكند ...
طوبى ابراهیمى
¤ بعضی وقت ها دلت یک نفر را می خواهد که فقط آرام بغلت کند و توی گوشت حرف های خوب خوب زمزمه کند و با موهایت بازی کند و تو هی غٌر بزنی و او هی آرامت کند و بعد چشمانت را ببوسد و آرام برایت لالایی بخواند و تو نخوابی اما آنقدر آرام شوی که انگار خستگی هزار سال زندگی از تنت بیرون رفته باشد ... یک نفر که قدش بلند باشد و بازو داشته باشد و توی ریزه میزه توی بغلش حسابی جا شوی ... به تو بگوید دختر گیس بلند افسانه های من ... و تو لب هایت را بچسبانی زیر لبش و روی چانه اش را ببوسی و انگار که خستگی هزار سال زندگی از تنش رفته باشد ... دلم یک نفر را می خواهد!!!
امضا.
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت17:20توسط |

