بعد از اون اتفاق اون فکر پلید بی مزه کلن از ذهنم پاک شد ... بعد از اون اتفاق انقدر آشفته بودم که یه کسی رو بد جور رنجوندم ... بعد از اون اتفاق یک کمی بهم ریختم ... اون اتفاق نگاه ساده ی تو بود که بی هوا نشست روی وجودم ... برای بار هزارم ... نگاه ساده ی تو که بعضی لحظه ها را یادآوری می کرد ... لحظه هایی که خیلی پیش تر تمام شده بودند ...
¤دیشب یک آدمی که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد و حرف های خیلی خیلی قشنگی می زند و همیشه من را فرشته خانوم خطاب می کند وقتی داشت از تنهایی هایش حرف می زد نمی دانم چه شد که خواست یک فرشته ی نگهبان داشته باشد! تقصیر خودم بود ... گفتم خیلی خوب است گاهی یک نفر نگران آدم باشد ... او هم گفت یک فرشته ی نگهبان می خواهد که نگرانش باشد ... بعد هم گفت! گفت یک فرشته ی خوشگل می شناسم اما نمی دانم حاضر باشد به خاطر من نظرش را عوض کند یا نه؟! ... خدا می داند چه حالی شدم ... آخر نمی شود یک آدم که دل ِ خیلی خیلی مهربانی دارد را به این راحتی با یک "نه" ی ساده کنار گذاشت ... مخصوصا اگر دوست خوبی هم باشد ... خلاصه دلیل خواست برای این نه گفتن ... من هم کلی دلیل غیر منطقی برایش گفتم ... او هم قانع نشد ... فقط گفت با "نه" گفتنت چیزی از گل بودنت کم نشد فرشته ی من ، تو فرشته ای به خدا ...
بعضی ها واقعا خیلی خوبند ... خیلی زیاد ... این را به خودش هم گفتم ...
¤ همه چیز عادی ست ... حال من عادی ست ...
¤ کاش تو رو باز ندیده بودم ...
امضا.

