زیر آب گرم ایستاده ام و توی فکر اتفاقات چند روز اخیرم ... توی خیال بافی های همیشگی و حرف هایی را دوره می کنم که هیچ وقت نگفته ام ... یک لحظه حس می کنم سرم سنگین می شود ... انگار که پیش لرزه باشد! زود بر طرف می شود ... دوباره برای خودم می بافم ، خیال را می گویم ... جلوی چشمانم سیاه می شود ... سرم گیج می خورد ... می نشینم زمین ... تعادل ندارم ... آب می ریزد روی تنم ... تعادل ندارم ... تکیه می دهم به دیوار ... می خواهم بلند شوم نمی شود ... خودم را می رسانم به در ... مامان را صدا می زنم ... تا می رسد جلوی در هول می کند ... نمی داند چه کند ... من همین طوری افتاده ام روی زمین و آرام می گویم چیزیم نیست مامان نترس ... مامان نگاهم می کند : مثل گچ شدی ... می دود آب قند می آورد ... می ترسم ... خدایا خوبم کن بتونم بلند شم ... مامان می آید به زور می آوردم بیرون روی تخت دراز می کشم ... حس می کنم داشتم میمردم ... دراز می کشم مامان تند تند هر چیز شیرینی دم دستش بوده می آورد و می ریزد توی حلقم و مدام دعوام می کند که : هی میگم یه چیز بخور ... هی می گم انقدر ضعیفی به خودت برس ... تو بچه دنیا بیاری چی کار می کنی؟ ... من توی آن حالم می زنم زیر خنده و اعتراض آمیز داد می زنم مامااااان ... من قراره از پرورشگاه بچه بیارم !!!
حالم بهتر می شود ... اما یک بغضی توی گلویم بی قراری می کند ... امروز اما، وقت باریدن نیست ...
¤انسان خیلی ضعیف است ...
¤هوا گرفته ... پاییزه و پاییزه ... عاشق این هوا شدم ...
(امضا)

