<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک فنجان چای ، تلخ مثل بغض ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/</link>
<description>اینجا، این منم که می نویسم، این منم که می گریم،این منم که می خندم. من! دختر گیس بلند افسانه های دور!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2010 15:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غرغرم گرفته ... خسته ام ...  می خوام جیغ بزنم ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;  امروز درس خوندم ... جزوه ی سیگنال رو تموم کردم ... یه کمی هم زبان تخصصی خوندم ... خیلی زیاده ... اینا به جهنم ... ریاضی مهندسی رو که تا حالا یه بار محض رضای خدا مثل بچه ی آدم نخوندم باز اون یکی درس ها رو یه ذره قبلا خوندم ... از حالا ۱۱ روز فرجه دارم ... ۶ تا درس ... ۵ تا سه واحدی ... یه دو واحدی... یه دونه درس عمومی هم به خاطر ِ خدا این ترم بر نداشتم لا اقل مشروط نشم ... اینارو ول کن ... جمعه فاینال زبان دارم ... اون رو هم هنوز نخوندم ... بعد تازه امتحان ریاضی مهندسی و توان بخشی توی یه روزه ... دلم می خواست الان معجزه می شد یه برف سنگین می بارید ... جاده ها بسته می شد و دانشگاه اعلام می کرد مثل دو سال پیش به علت نا مساعد بودن وضعیت جاده ها امتحانات دو هفته عقب افتاد !!!! آخ خدایا بی زحمت معجزه کن ...&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;¤¤ انقدر خوبه هی غر بزنم تو هی سعی کنی دلداریم بِدی ولی من باز هی غر بزنم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;¤ ... (همیشه که نباید چیزی گفت)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;¤ خیلی بیشتر از اینا غرغر دارم اما وقت ندارم ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خدایا به من صبر و تا پایان امتحانات انرژی بده ! آمین ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امضا ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 15:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به همین آب قسم ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;   گاهی این طوری می شود ... به دل نگیر ... به دل نگیر وقتی داریم می خندیم و شوخی می کنیم یکدفعه توی شوخی ها و خنده هامان سر و کله ی یک اسم یا یک حرف پیدا می شود و می زند تمام خنده ها را خراب می کند ... دلگیر نشو که صدایم می گیرد و خنده ام کلی الکی می شود ... گاهی این طوری می شود دیگر ... از تو ناراحت نشدم ... یکدفعه یک شَک ِ عمیق مثل سوزن رفت ته ِ ته ِ دلم ... بعد انقدر دلم درد آمد که نتوانستم بخندم ... ولی خیلی سعی کردم ... اما نشد ...  کم کم صدایم گرفت و تو فهمیدی و .... نمی دانم چه شد ... یک چیزی مثل سوزن ... مثل نمی دانم چه چیزی ... رفت و دقیقا آن قسمت دلم را که به همه چیز شک داشت زخمی تر کرد ... بعد یک دفعه تو توی ذهنم نبودی ... یک دفعه حس کردم ... چقدر همه چیز به هم ریخت ... یکدفعه دیدم دارم خداحافظی می کنم و صدای تو هم دیگر نمی خندد ... آمدم بلند شوم بروم دنبال کارم اما نشد ... پنجره را تا ته باز کردم ... سوز سرما پیچید توی تنم ... اما داغ بودم ... سرما صورتم را لمس می کرد اما نمی فهمیدم ... ته دلم ... یک چیزی که چند وقت بود برای درست کردنش قدم به قدم آمده بودم ... با یک حرف ... با یک حرف کوچک ... یک حرف خیلی خیلی کوچک ... تخریب شده بود ... &lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;¤ بی ربط نوشت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;  بعضی آدم ها می آیند ... همین طوری آرام آرام می شوند بخشی از زندگی ... تو نخواسته ای که بیایند ... خودشان آمده اند ... همین طوری زمان گذشته و چیزی از خود در تو جا گذاشته اند ... اما ... یک روز می رسد که تو مجبوری بعضی از این آدم ها را بگذاری بروند پی ِ زندگی شان ... نه ... شاید هم یک روزی می رسد که مجبورید راهتان را جدا کنید ... آن وقت می نشینی با خودت فکر می کنی که آن روز که آمدند چقدر برای نیامدنشان تلاش کردی ... چقدر سنگ انداختی جلوی پایشان ... می بینی اما آمدن بعضی ها چقدر خوب است ... هر چند اگر مجبور باشی از یک جایی به بعد تنها بروی ... از یک جایی به بعد توی زندگی ات نباشند ... آمدن بعضی ها هر چند تو اولش راضی به آمدنشان نباشی خوب است ... بودنشان ... حرف زدنشان ... نفس کشیدنشان ... نمی دانم ... برای نبودن تو ... برای نداشتن تو خیلی کارها کردم ... اما آن قدر ماندی که حالا انگار چیزی از تو در من جا مانده باشد ... یادت باشد خواستی بروی ... بیا و همه چیز را ببر ... نمی خواهم چیزی توی دلم بماند ... بیا اثر انگشتانت را هم حتی ... صدای نفس هایت را حتی ... همه چیز را پاک کن برو ... همه چیز را مثل روز اول درست کن بعد برو ... حتی هوایی که توی اتاق با راه رفتنت جا به جا کرده ای ... فقط جای بوسه هایت روی دستانم را می خواهم ...  برای روزهایی که شاید جای خالی کسی شبیه تو را کنار خودم حس کنم ... من از مرور خاطرات غمگینم ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اگر رفتی رفیق روزهای خزان زده ی من&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این آینه ... این آب ... این قرآن ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این هم دعای من&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; بدرقه ی راهت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قسم به همین آب &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;برای رفتنت اشک نخواهم ریخت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما برای جای خالی دست هایت توی دست هایم&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دریا دریا خواهم گریست ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; به همین آب قسم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امضا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 14:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; بودنت امروز خوب بود ... خیلی خوب  ... می دانی ... عاشق آن لحظه ام که از دور می بینمت و مثل بچه ها برایت دست تکان می دهم و می خندم و تو لبخند می زنی ... بعد نزدیک که می رسی ... نگاهم که می کنی ... حرف که می زنیم ... یکدفعه می پرسی تو چند سالته کوچولو؟؟؟ ... امروز با تمام دردسرهایش برای تو ... برای من اما روز خوبی بود ... خسته ام ... احتیاج به خواب دارم ... فرصت نوشتن نیست ... فقط آمدم بگویم امروز بودن تو برای من اتفاق خوبی بود ... شب بخیر ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امضا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 16:54:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختر گیس بلند افسانه های او ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;  بعضی وقت ها دلت می خواهد توی آغوش یک نفر گم شوی ... دلت می خواهد دستانت را تقدیمش کنی ... یک نفر که از ته قلبت مطمئنی ارزش دستانت را می داند ... گاهی آدم حتی دلش می خواهد موهایش را دو دستی تقدیم بعضی ها کند ... این بعضی ها فقط یک نفرند... یعنی فقط یک نفر می تواند از پس این کار ها بر بیاید ... یعنی مثلا نمی شود که تمام احساست را بین دو نفر تقسیم کنی ... مثلا نمی شود دستانت را بدهی به یک نفر ... عطر موهایت را بدهی به یک نفر دیگر ... همیشه باید کسی باشد که برای تو با بقیه فرق کند ... که بشود تمام زندگی ات ... که آن یک نفر مثل بقیه نباشد ... یعنی آدم گاهی دلش می خواهد یک نفر باشد که بغلش کند که مو هایش را نوازش کند ... که دستانش را محکم بگیرد ... و آرام توی گوشت زمزمه کند : &lt;U&gt;دختر گیس بلندِ افسانه های من&lt;/U&gt; ، تو فقط مال ِ منی ... همین طوری که نگاه کنی همه مثل هم اند ... اما یک روزی می شود که کسی جرات می کند می آید سمت ِتو ... بعد در مقابل تمام کج خلقی هایت صبر می کند ... مثل بقیه زود بازی را نمی بازد ...  بعد یک روزی می شود که تو کم کم دلت برایش می تپد ... یک نفر پیدا می شود که کم کم می بینی انگار مثل بقیه نیست ... بعد کم کم انگار که اهلی شده باشی ... بعد آرام آرام حرف هایش می شود تمام زندگی ات ... نفس هایش می شود تمام زندگی ات ... بعد کم کم توی دلت راضی می شوی که دختر گیس بلند افسانه های او باشی ... بعد می بینی دچار حس عجیب و غریبی شده ای که انتها ندارد ... که می خواهی غرق شوی توی نگاهش ... اوهوم ... بعضی وقت ها دلت می خواهد آن یک نفر همانی باشد که این روزها سر و کله اش توی روزهایت پیدا شده ... دلت می خواهد آن یک نفر همانی باشد که وقتی می گوید قفسه ی سینه ام تیر می کشد ... دست بگذاری روی سینه ات و حس کنی قفسه ی سینه ات تیر کشید ... دلت می خواهد ... برای یک بار هم شده خطر کنی و دلت را دستش بسپاری ... اما ... حیف که هر جا پای این دختر میاد وسط همه چیز سخت میشه ! ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;¤¤نبودت یه درده ... بودنت یه درده ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امضا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 08:38:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی ِ یواشکی</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;    بعد از مدت ها &lt;A href=&quot;http://www.semahal.net/song/10630.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; آهنگ را گذاشتم و یواشکی پرت شدم توی هفت سال پیش ... یواشکی یعنی که مامان نشنود و یکدفعه نیاید بغض کند و گیر بدهد که صداش رو زیاد کن ... بعد هم بنشیند اشک بریزد ... یواشکی یعنی این که دور از چشم بابا بغض کنی ... تا نکند دردش را یادش بیاندازی و او هم با این آهنگ کلی بغض کند ... یواشکی یعنی فقط خودت حق داشته باشی دلت بگیرد ... یعنی وقتی می خواند :&lt;EM&gt; در بهار زندگی رفتی سفر ای مانده بر کاشانه ام جای تو خالی&lt;/EM&gt; ... دلت بلرزد و یادت بیاید چقدر از درون تخریب شده ای و به روی خودت نمی آوری ... یعنی زل بزنی به قاب عکس رو به روت و یاد ظهرهای تابستان و اتاق صورتی رنگ بیفتی ... یعنی یاد پاییز و آن شب سرد و های های گریه کردن توی بغل هم بیفتی ... یاد یک خداحافظی که هیچ کس نمی دانست آخرش چه می شود بیفتی ... یاد زمستان و باور نکردن هات بیفتی ... یعنی تا مینو در ِ اتاق را باز می کند صدای آهنگ را قطع کنی و وانمود کنی داری کتاب می خوانی ... بعد بغضت را خفه کنی و بروی بین بقیه و لبخند بزنی ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امضا.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 12:56:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب دوشنبه ی دلگیری</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;  می خواهم مثل بچه ی آدم درس بخوانم ... اتاقم انقدر به هم ریخته است که نمی شود ... بعد از مدت ها بلند می شوم و اتاق را تمیز می کنم ... روی میز ، روی آینه ، روی کامپیوتر ، همه جا را خاک گرفته ... مثل ابنکه سال ها صاحب این اتاق حضور نداشته ... این وسط هم هی گوشی لعنتی ام را چک می کنم ... اما خبری نیست که نیست ... زمین را طی می کشم ... آینه را با وسواس پاک می کنم ... همه جا را دستمال می کشم ... روی تختم را بعد چند روز مرتب می کنم ... بالش قلبی قرمزم را کجکی می گذارم روی تخت ... کتاب های اضافی را می گذارم توی کتابخانه ... یواشکی هم هی نگاهی به گوشی می اندازم و سر خودم شیره میمالم که ... نگاهم افتاد ... و گرنه منتظر کسی نیستم که ... لباسم را عوض می کنم ... عطر می زنم ... خط چشم می کشم ... موهایم را از بالا می بندم ... گوشی را می اندازم توی کشو و درش را محکم می بندم که مثلا حواسم پرت نشود ... می نشینم و پاورپوینت درس مدار۲ را باز می کنم ... بعد هم تصمیم می گیرم به تو و گوشیم فکر نکنم ... همیشه همین طور است وقتی بخواهم کاری نکنم نمی کنم ... وقتی هم تصمیم بگیرم دیگر تمام است ... همه ی حواسم می رود پی درس و مشق ... آنقدر که نمی فهمم چقدر گذشت که تا صفحه ی ۷۹ خوانده ام ... خسته می شوم ... بغضم می گیرد ... فکر می کنم باید جمعه باشد که اینهمه دلم گرفته ... کلی به مغزم فشار می آورم که بلاخره یادم میآید که دوشنبه است ... عجب دوشنبه ی دلگیری ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ظهر است ... ظهر تلخی ست ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ظهر است نوای درد می نوازند ... بانگ اذان می پیچید ... صدای زنجیر پر می شود ... یک لحظه یک هیاهو ... یک بانگ ... یک لحظه یک فریاد ... یک نور ... طبل ها می کوبند ... ناگهان همه جا خاموش ... صدای گریه می پیچد ... صدای درد می پیچد ... بوی آتش بوی دود ... کوچه ها یکدست خاک ... مردمان یکدست سیه پوش ... آسمان یکدست ابر ... کورسوی نوری از خورشید ... طبل ها نوای درد می کوبند ... کودکان سر بند یا زهرا به سر ... مادران طفلان سقا پوش چسبانده به تن ... آه ... تشنگی و تشنگی و تشنگی ...مردمان یکدست گرد خیمه ، رو به قبله ... دست ها یکدست بالا ... هر کسی چیزی ... حاجتی اندازه ی دردی ... هر کسی بغضی، اندازه ی زخمی ... یک لحظه  ،همه جا خاموش ... خدا را از ته قلب فریاد می زنند ... طبل ها می کوبند ... ظهر است ... ظهر تلخی ست ... یک نفر جان داده است ... یک نفر لب تشنه ... یک نفر پر درد ... یک نفر آزاده ... یک نفر جان داده امروز ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;¤¤فرقی نمی کند ... همه می آیند .. می آیند دست می گیرند رو به آسمان ... می آیند دردشان را می گیرند در دست ... می آیند و از ته قلب از خدا می خواهند ... تا به پاکی بنده ی آزاده اش امروز ... دردشان را مرحم کند ... فرقی نمی کند ... همه می آیند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;¤ یادمان باشد درد حسین ، تشنگی نبود!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; التماس دعا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;امضا.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پری کوچک غمگین</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; از دیشب که &quot;پری کوچولو&quot; صدام می زنی یاد شعر فروغ می افتم :&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;من پری کوچک غمگینی را می شناسم / که در اوقیانوسی مسکن دارد / و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد ... آرام ... آرام / پری کوچک غم گینی که / شب از یک بوسه می میرد و / سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد / ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; آنقدر حرف هایت خوب و آرام بخش است که فکر  نبودنت بد جوری می ترساندم ... بدجوری دلتنگم می کند ... &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;امضا.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 15:20:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها این گونه ام ...</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; حس خوشایندی نیست که گیر بیفتی ... که هم بخواهی و هم نخواهی ... این روزها وسوسه ی داشتنت از یک طرف و بعضی قوانین که مربوط به خود ِ خودِ من است از یک طرف، گیرم انداخته بین خواستن و نخواستن ... این روزها هم می خواهمت ... هم نمی خواهمت ... مسلما این وسط خیلی به تو فکر می کنم ... به این که می دانم بالاخره این حس نخواستن غلبه خواهد کرد ... بالاخره همه چیز تمام خواهد شد ... اما باور کن هر بار آمدم بگویم و همه چیز را تمام کنم تو انقدر سر شوق بودی که نشد ... که گفتم حالا وقتش نیست ... که نشد ... که هی زمان گذشت و بد تر شد ... بعد خوب که فکر کردم دیدم  یکبار همه چیز را برایت توضیح دادم ... یکبار پای اشک هایت نشستم ... پای حرف هایت نشستم ... پا به پا غصه خوردم ... تا کم کم دستانم را رها کنی ... تا ذره ذره بروم عقب ... بعد آرام آرام بشوم یک سایه ... یک یاد ... یک خاطره ... اما ... نمی دانم چه شد ... پس چرا دوباره توی خانه ی اول ایستاده ایم ... این روزها بار ها و بارها به این جمله فکر می کنم که زندگی واقعیت است تخیل و فکر و خیال نیست که ... قصه های عاشقانه ای که می نویسم نیست که ... زندگی واقعیت است ... یک واقعیت درد آور ... که احساسات بعضی جاها می زند همه چیزش را خراب می کند ... این روزها این گونه ام ... گیر افتادم بین خواستن و نخواستن ... این بازی را تمام خواهم کرد ... نه برای این که خودخواهم ... برای اینکه زندگی واقعیت است ... زندگی منطق است ... هر چقدر تویش پر باشی از احساس ... آخرش همه چیز صفر و یک است ... چیزی ما بینش نیست انگار ... این روزها این گونه ام ... زندگی را سخت تر از چیزی که هست می بینم ... اما گاهی حس می کنم دارم له می شوم ... چون به چیز هایی که عادت ندارم دارم عمل می کنم ... چون برای خاطر توست که تا این جای بازی پیش آمده ام ... چون برای خاطر توست که می گویم همه چیز صفر و یک است ... چون برای خاطر توست که باید انقدر سخت بود ... و گرنه ... زندگی برای من فقط عشق است و عشق است و عشق است و عشق ... می دانم گاهی این واژه را نمی شود توی چهارچوب علم و منطق جا کرد ... نمی شود حدی برایش در نظر گرفت ... اما آنقدر قوی ست که توی سختی زندگی فرو می رود دیوارهای منطقت را فرو می ریزد و همه ی قوانین را زیر پا می گذارد ... همه ی این ها را می دانم ... با این حرف ها دارم زندگی می کنم ... اما بقیه که با این حرف ها زندگی نمی کنند ... آن ها توی واقعیت زندگی می کنند ... تو هم توی واقعیت قدم می زنی ... و واقعیت این است که ... وقتی دستانم را رها کردی ... وقتی کم کم سایه شدم ... بعد هم یک یاد و خاطره برایت ... بعد هم یک لبخند تلخ گوشه لبت ...آن وقت من بار ها و بارها زیر این حقیقت های مسخره له شده ام ... حقیقت های که برای خاطر آدم ها باید پذیرفت ... در حالی که زندگی توی تخیلات من چیز دیگری ست ... زندگی برای من چیزهای زیبا تری ست ... به قول تو من معادله ی سختی هستم ... اوهوم شاید باز هم به قول خودت باید نوشت ... &lt;EM&gt;چرا وقتی پای این دختر میاد وسط همه چیز سخت میشه ؟؟!&lt;/EM&gt; ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پ.ن: این نوشته ته ندارد ... سر ندارد ... فقط مانده بود سر دلم که باید بالا می آوردمشان ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پ.ن: امروز به این فکر می کردم که مگر می شود خدا نگاهم نکند؟! گمانم این روزها من خوب نگاهش نمی کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پ.ن:دلم می خواهد یک بار دیگر کتاب &quot;روی ماه خداوند را ببوس&quot; را بخوانم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;امضا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 22:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یلدا</title>
<link>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;  این هم از آخرین شب پاییز ... خوب که فکر کنی می بینی چقدر از شب یلدای پارسال تا امسال زود گذشت ... خوب تر که فکر کنی می بینی همه ی عمرت دارد همین طوری به سرعت برق می گذرد ... بعید هم نیست مثلا فردایی ، پس فردایی چیزی از خواب بیدار شوی ببینی موهایت سفید شده و داری انار می چینی توی ظرف و نوه هایت دور و برت نشسته اند ... بعد با خودت می گویی از شب یلدای پارسال تا امسال چقدر زود گذشت ... بگذار کمی عاشقانه فکر کنیم ... محبوبت هم کنارت ایستاده باشد و توی گوشت زمزمه کند دیدی چه زود گذشت و چقدر زیاد ... بعد موهای سپیدت را ببوسد و بگوید بیشتر از همیشه دوستت دارد ... به بلندی شب های یلدا ... &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; MARGIN-RIGHT: 1.3pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;امضا.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 17:05:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=a-cup-of-tea&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>a-cup-of-tea</dc:creator>
<guid>http://a-cup-of-tea.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
